تبليغاتX
سایه های سپید سایه های سپید

درباره ی من


من ...
من اینجا سر می زنم و حرفاي دلمو اينجا ميذارم. شاید اگه یه روزی یه آشنا پاشو اینجا بذراه قبولش براش سخت باشه که نویسنده اینجا منم!
راستي قراره یه روزی هم بهم بگن خانوم دکتر !
...

پیوند روزانه

ترجمه آهنگ های خارجی
دکتر بی مطب
یه وبلاگ کاملا علمی و جالب

Far30Mobile
SHophaa

زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

جستجو

"لطفا از کلمات کلیدی برای جستجو استفاده کنید !!!



طراح قالب


www.TakTemp.com


Main

My profileRegistration

Log out


سایه های سپید

پی آر کی!!!
موضوع:

از تیم تحقیقاتی ولایت به سناتور زورگ برزگ

در پی تحقیقات ما مشخص شد که در روی زمین چیزهای عجیب و غریبی وجود دارد از جمله آنکه وقتی پدر و مادری بخواهد فرزندشان را عروس نمایند بسیار برای آینده اش نگران خواهند شد و آرام و قرار و راحتشان از دست می رود . به طوری که پدر خانواده شب تا صبح نمی خوابد و  صبح هم که بیدار می شود به دنبال قرص معده میگردد تا شاید کمی از معده درد عصبی اشکم شود .

وقتی هم که فرزندشان میخواهد جواب قطعی بدهد به رویش نمی آورند ولی دائم نگرانند و به دخترکوچک خانواده هم دائم توصیه مینمایند که نقشی در روند تصمیم گیری خواهر بزرگتر نداشته باشد. و هر چقدر هم خواهر کوچک مایل به ایجاد یک تحول و هیجان در روزمرّگی زندگیش باشد نمی تواند لام تا کام زبان بُگشاید ! و فقط برای خودش در خفا  برنامه ریزی میکند که لباس چه بپوشد و آهنگ های نیناش ناش ازکجا گیر بیاورد .

نکته دیگری که در تحقیقات این مدت مشخص گشت این بود که وقتی کسی بخواهد چشمانش را عمل بنماید (از نوع پی آر کِی) همه در صدد هستند تا او را منصرف کنند و او را بیم دهند که مبادا عمل کنی که چیزی به نام دید سه بُعدی را از دست می دهی و امکان دارد که دچار "هاله بینی" شوی و... (و از کجا معلوم که بعضی ها که هاله دیده اند پی آر کِی کذایی را نکرده باشند !!!)  و هر کس که بخواهد پی آر کِی کند بارها باید بشنود که "خانوم دکتر شما که بهتر می دونی، چرا این کارو میخوای بکنی ؟ ریسکش بالاست و ... " و نمی دانند که این خانوم دکتر وقتی تصمیمش را بگیرد دیگر حتی دودل هم نمی شود حتی با وجود کراتیت هرپسی و یا لاتیسی که در قسمت تحتانی ویتره(زجاجیه) اش مشاهده شود  (و البته یه کمی که ترسید ولی دکتر رزیدنت دوست جونش بهش اطمینان خاطر داد. )

و در روی زمین وقتی در چشم یک نفر قطره گشادکننده مردمک (میدریاکس) می ریزند و رتین (شبکیه) اش را با نور فراوان نگاه می کنند احتمال دارد که وقتی می رود در خیابان تصادف کند و به خاطر گشادی مردمکش!!! بمیرد . (کما اینکه برای سایه خانوم امروز رزیدنت ها این ماجرا را تعریف کردند و پیشنهاد دادند در عبور از خیابان دستهایش را بگیرند) .

و نیز اینکه ماده ایوجود دارد به نام میدریاکس در روی زمین که در یونان باستان زن ها بای زیبایی و باز شدن مردمک هایشان از آن استفاده می کردند. ووقتی آن ماده در چشم ریخته شود صفحه مانیتور نورش تبدیل به نور ازار دهنده وخیره کننده ای می شود .

و نکته دیگر اینکه نباید از یک نفری که در مقطع استاژری پزشکی درس میخواند توقع داشت که نامه مشاوره برای پزشک قلب بنویسد و همان نوشتن داروها و تعیین شماره و لنزومتری و ... از سرش هم زیاد است . و نیز وقتی یک استاژر سر کلاس رزیدنتی با شوق و ذوق می نشیند نباید هیچ رزیدنتی او را مسخره کند و چپ چپ نگاهش کند . چه بسا که بسیاری از سوالات او در همان کلاس سطح بالا بر طرف شود !!!

و آخرین نکته اینکه در روی زمین هر وقت بچه ای نخواهد به منزل دختر عمویش که از قدیم رابطه شان با هم خوب نبوده نرود هر چقدر هم بهانه درس و اینکه فردا میخواهد سر عمل برود و باید درس بخواند و ... را بیاورد فایده ندارد و باید برود!

در نامه بعدی خبر سایر تحقیقات را به عرض مبارک می رسانم

به قربان قد رشیدت ، نمک در نمکدان شوری ندارد. بذار بوسه زنُم بر روی ماهت !...

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |یکشنبه هفدهم آبان 1388|

هرپس لعنتی مزخرف!!!!
موضوع: پرت و پلا

سلام سلام!

خب از سرما خوردگی رو به موت ام دیگه !!! (یه بار دختر داییم زنگ زده بود یه کم که احوالپرسی کردم باهام دوباره احوالپرسی کرد چون منو با داداشم اشتباه گرفته بود .)

چند روز پیش مجبور شدم برم آرشیو اردیبهشتمو بخونم. بدترین آرشیوی که تو عمرم داشته م . مدتها پیش که از سر بیکاری نشسته بودم آرشیومو میخوندم  از روی این ماه پریدم .چون اصلا دلم نمیخواست باز برم توی فاز دِپ!!!

خب چرا رفتم خوندمش ؟ جریانات داره .

بعد چند روز بالاخره تونستم این استادمونو پیدا کنم و باهاش قرار عملو بذارم . اونم منو معرفی کرد به یکی از رزیدنتا که خیلی خیلی دوستش دارم . (همونی که تو یکی دو تا پست قبلی از برداشت اولیه بد در موردش اظهار ندامت کرده بودم) البته بر سر راه بنده یک سنگ بسیار عظیم افتاده می باشد و آن کراتیت هرپسی (تبخال قرنیه) پارسالمه که تا دکتر شنید انگار برق گرفته باشدش. منم اصرار که " آقای دکتر میرم اسیکلوویر (ضد ویروس) پروفیلاکسی (برای پیشگیری) می خورم ." و بعدش هم رفتم در معیت اون رزیدنت دوست داشتنی کلی کِیس قشنگ قشنگ دیدم و برام هم کلی مطلب توضیح داد و بعدش هم یه بخشی از کارامو انجام دادم . همه چیز خیلی خوب پیش رفت به جز اینکه بنده یادم رفته بود کدوم چشمم هرپس گرفته بود و قرار شد برم نگاه کنم برم بهش بگم .

و اینگونه شد که ما مجبور به آرشیو خوانی شدیم ...

پ.ن: یارو دیروز اومده دعوای شدید با آموزش سر اینکه اون دکتر منفور من چرا باهاش بد حرف زده ! که از حرفایی که زد من راهمو کشیدم بدون خداحافظی با مسئول اموزش(دوست بابام) اومدم بیرون ؛ امروز سر صبح رفته با رئیس آموزش دست می ده !!! و سلام احوالپرسی گرم !!! تنها مشکل دوشخصیتی براش مطرحه!!!

ولی خودمونیم ها !!! اونقدری که من با این دکتر منفور لج می باشم اون نه تنها لج نیست بلکه نظر مساعدی هم نسبت بهم داره و  من رو به عنوان یک عنصر اَکتیو و جویای علم می شناسه. .ولی با تمام این احوال هنوز هم ازش متنفرم ! (حالا فکرامو میکنم شاید نظرم عوض شد  )

 

پ.ن دیگر : بر سرم آمد هر آنچا می ترسیدم! صبح که از خواب پا شدم دیدم بینیم تبخال زده !!! واقعا داشت گریه م میگرفت ولی چون احتمال پخش ویروس بود جلوی خودمو گرفتمخدای من فاجعه است!!! دعا کنین زود خوب بشه ! حالا خوبه از دیروز دارم آسیکلوویر خوراکی  میخورم ، اگه نمی خوردم چی میشد! تمام اقدامات لازم رو انجام دادم که بدتر نشه . اول روش یخ گذاشتم و بعد هم  پماد زدم . دعا کنین امروز خوب شه و اصلا عوارض نده !

راستی ...

یه خبر خوب در ماه آینده براتون دارم .نمیگم تا بموقعش!

بعدا براتون از رأی گیری شورای مدرسه داداش کوچیکه و ماجراهای ما هم می نویسم.

یاهو! تو رو خدا باز شو ! لازمت دارم !به جون خودم خیلی واجبه !!!

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |جمعه پانزدهم آبان 1388|

:)
موضوع: وقایع التفاقیه

خب مدتی بود نبودم چون اصلا حس و حال اینترنت نیست . مگه این سرماخوردگی های مزخرف میذاره من دو روز سالم باشم؟!مَردم از گلودرد ...

خب به احتمال 90 درصد تصمیم دارم تو دو هفته آتی! چشمامو عمل کنم .امروز هم میخواستم با استاف (استاد) مون (همون فامیل بابام اینا) صحبت کنم که اتاق عمل بود و پیداش نکردم.گفتم که یه خانوم دکتر هست که باهام خیلی خوبه (البته من با همه رزیدنت هامون بلا استثنا خوب هستم به جز یکیشون که کینه ش از دلم بیرون نمیره و خیلی خیلی ازش بدم میاد ، حالا براتون میگم چرا ) امروز داشتم باهاش صحبت میکردم و بهش هم گفته بودم که میخوام عمل کنم . سر صحبت بازشده بود . منم گفتم هر بارمی اومدم پیش دکتر فلانی(همون فامیلمون) بهم میگفت" می خوای عروس شی ؟" و بعد هم میگفت هنوز زوده . هنوز جمله م تموم نشده بود که خانوم دکتر گفت "الآن چی ؟" من "الان چی رو چی؟" خانوم دکتر "عروس می خوای بشی؟" من " نننننننننننننننـــــــــــــــــه!!!  من و این خبط و خطاها خانوم دکتر ؟! به من میخوره اصلا ؟!" خانوم دکتر "چندی هستی ؟" من سرمو می ندازم پایین " 66ای" خانوم دکتر " کوچوللللللللللللوووووووووووووو" کم مونده بود لُپم رو هم بکشه

گفتم  لُپ دلم برای ترگُل و تُپُل تگ شد که هر وقت منو می دیدن در انظار عمومی لُپم رو میکشیدن ...

و آمّاااااااااااااااااااا..

قرار بود که بگم چرا باهاش لُج می باشم . روز شنبه که روز اول حضور من در اتاق قرنیه بود بنا به خواهش یکی از رزیدنتا که سرش شلوغ بود رفته بودم برای مریض ریفرکشن بگیرم(همون کامپیوتر زدن) یه هو دیدم  یک موجود دراز سرش رو آورد بالا و وایستاد طلبکار که تو چرا داری این کارو میکنی ؟ اصلا مگه تو بلدی؟! شماها نباید به اینا دست بزنین و  خرابشون می کنین و از این جور چرت و پرتا ! منم همون موقع بلند شدم و رفتم به رزیدنتی که ازم خواسته بود گفتم آقای دکتر شرمنده دکتر فلانی نذاشت من کارتونو انجام بدم. و اونم رفت گفت دکتر من ازشون خواسته بودم و اینگونه شد که دکتر ضایع رفت و شد دکتر منفور من ... از اون روز به بعد هم نه تنها بهش سلام نمی دم  حتی دیروز که تلفن کارش داشت به خانوم رزیدنت گفتم بهش بگه و خودم رومو اونور کردم...


امروز تو راه که بر می گشتم خونه داشتم با خودم فکر میکردم که چقدر زود گذشت ...

انگار دیروز بود که تازه رفته بودم مشهد و وقتی مریض شدم و خاله بردم دکتر ، دکتر تا فهمید پزشکی ام پرسید سال چند ؟ و منم  سرمو انداختم پایین وگفتم "هنوز سال اولم " ولی حالا که کسی میپرسه سال دیگه سرمو نمیندازم پایین و  می گم " سال پنج"...


چند روز پیشا که رفته بودیم خونه خاله اینا و باز هم طبق معمول من همبازی دوقلوها و بقیه نوه های خاله بودم داداش کوچیکه اومد با پشتی براشون خونه ساخت . خیلی حس خوبی بود وقتی یاد این افتادم که اولین بار  پسر خاله م (همین بابای دوقلوها) بهمون این کارو یاد داد و  همه بچه ها رو جمع کرد توی همون خونه ای که ساخته بود و یه چراغ خواب هم آورد توش و این بار این من بودم که به بچه های اون این بازی رو یاد دادم ...

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |سه شنبه دوازدهم آبان 1388|

عواقب قضاوت زود هنگام!
موضوع:

من تو این چند روزه یه چیز مهم یاد رفتم، اینکه از روی ظاهر یا رفتار آدما زود در موردشون قضاوت نکنم . حال می گم براتون چی شد که من به همچین نتیجه ای رسیدم .

خب براتون گفته بودم که ما توی این بخش مستقیم با استاد سر و کار نداریم و هر چی یاد می گیریم باید از رزیدنت یاد بگیریم . روز اول که رفته بودم یادتونه گفتم یکی شون چون تازه وارد بودم اذیتم میکرد ومنو به عمق فاجعه که هیچی بلد نیستم واقف میکرد و یه کم هم پشت سرش حرف زده بودم؟ بعد از تقریبا یه هفته ای که من اینجام به این نتیجه رسیدم که واقعا اشتباه کردم و این بنده خدا تا امروز توی این بخش از همه بیشتر بهم چیز یاد داده و آدم هم باید قدر کسی رو که حتی یه کلمه بهش چیز یاد می ده بدونه . برای همین در همین جا اعتراف به اشتباه و قضاوت زودم میکنم و شدیدا اظهار ندامت میکنم.

خب حالا براتون بگم از قضاوت زود دیگه م . اگه یادتون باشه من از چند تا از رزیدنتای دیگه هم تعریف کرده بودم (حالا نمیگم کدومشونو میگم چون اگه اگه اگه به احتمال یک در هزار خدای نکرده یه نفر هم ولایتی من که پزشکی هم بخونه یه بچه های اینجا رو بشناسه از اینا سر دربیاره دودمان همه بر باده ...)

ما توی گروهمون سه تا دختریم و یکی از بچه ها که خیلی هم دختر خوبیه از قضا هم ولایتی همین دکتره ی اسمشو نبر (ایهام به داشتان های هری پاتر) می باشد. دیروز اومد عصباین و آژیته ! در گوشم گفت "سایه تو تا حالا با دکتر فلانی بودی؟ "(منظور از بودن در دیدگاه بچه های پزشکی اینه که کنارش توی درمونگاه بشینی و ازش چیز یاد بگیری ) گفتم" آره آدم خیلی خوبیه ،تازه همشهری شما هم هست" و سر درد دل دوستم باز شد که بعــــــــــــــــــــله،جناب دکتر با اون موهای جوگندمی !!! بعد از اینکه فهمیده همشهرین به دوستم پیشنهاد داده که با هم برن کوه و پیاده روی وگردش و ... دست اخر هم شماهره شوبه زور انداخته توی جیب دوستم و همه ش هم گیر میده که بهممیس بده مشاره تو داشته باشم (که البته دوستم تا حالا به طُرُق مختلف قِصِر در رفته)

اولش که گفت طبق عادتم که اینجور موقع ها می ذارم به حساب اینکه طرف زود پسر خاله می شه و قصد خاصی نداره و اخلاقش اینه و اینا ... سعی کردم توجیهش کنم و بهش بگم شاید دکتر قصد و غرضی نداشته. ولی بعد از اینکه یه چند چشمه رو برام  تعریف کرد و منم خون خونمو میخورد کاشف به عمل اومد که بعـــــــــــــــــــــــله !!! این یارو یه چیزیش می شه !!!

از دیروز تا حالا اصلا نمی تونم ببینمش !!! فکر کنین .... یارو حداقل 30 و خورده داره !!! با اون سن و سالش و اینکه به احتمال قوی ما حدسمی زنیمبچه هم داشته باشه !!! خجالتم برای مرد خوب چیزیه به خداا !!!! البته خودش هم فهمیده و دیگه کمتر جلوی ما سبز می شه !!!

بگذریم ...

امروز یه مرده زنشو آورده بود که زیر چشمش 5-4 تا بخیه خورده بود. دکتر میگه با چی اینجوری شده؟ میگه با شیلنگ!!! دکتر میگه امکان نداره با شیلنگ اینطوری شه !!! میگه شیلنگش خشک بوده !!! جلّ الخالق ... مریض که می ره دکتر میگه "خانوم دکتر ببین عجب دنیاییه ! شوهرش زده بودش ! "وچون منتظر عکس العمل منه منم خودمو زدم به اون در و جلوی خودم رو در مطرح کردن دیدگاههای فمینیستی گرفتم و گفتم " خب دکتر تابلو بود !!! من از همون اول فهمیدم" . منشی بخش" همه ش تقصیر این فیلم دلنوازانه، به مردم این کارا رو یاد می ده " دکتر: " من که دلم خیلی خنک می شه با کارای این پسره تو دلنوازان " با وجود اینکه منم دلم خنک می شه از یه دیدگاه دیگه مطرح میکنم که " اگه اشتباه کرده باشه چی ؟ " واقعا اگه آدم ندونسته اشتباه کنه و همه چیز جلوی منطقی فکر کردنشو بگیره چی؟ کاملا درک میکنم شرمندگی بعدش چقدر سخته ...

راستی یه چیزجالب بهتون بگم . من امشب یه چیز دیگه رو هم متوجه شدم . امروز دخترخاله م دو قلوهاشو آورده بود برای چکاپ چشم پزشکی . منم بردمشون پیش همون رزیدنته که گفتم اولا در موردش اشتباه فکر میکردم . امشب که داشتیم با دخترخاله م صحبت می کردیم بهم گفت اونجا متوجه یه نکته ای شده، بهتون گفته بودم خدا این زنای بی جنبه رو هیچ وقت رزیدنت نکنه حق داشتم . دختر خاله م می گفت امروز موقعی که رزیدنت محترم داشت برای من یه چیزی رو روی قَل پسر دختر خاله م توضیح می داده همچین بر گشته چپ چپ نیگا کرده و بعدش هم که من رفتم "پن لایت" (همون چراغ قوه) رو ازش بگیرم همچین با اخم نیگام کرده. نمی دونستم اینا اینکه یه استاژر ازشون سوال بکنه و بهش چیز یاد بدن بد می دونن . منو بگو که به خانوما خیلی احترام می ذارم و با همه شون دوست شدم . البته فکر میکردم این یکی خیلی مغرور باشه ولی نمی دونستم تا این حد !!! واقعا که !!!

همه ش تقصیر خودمه که از کنار بعضی رفتارا خیلی راحت می گذرم و مثبت فکر میکنم!!!

باز هم دعا می کنم اگه خدا می خواد منو رزیدنت کنه یکی بشم مثل خانوم دکتر ح که این همه به استاژر احترام میذاره!!! نه مغرور و از خود راضی و از دماغ فیل افتاده مثل بعضیا!!!

راستی تصمیم دارم هفته بعد ایشالا اگه عمری باقی بود و خدا خواست کارای عمل چشممو بکنم ...

پ.ن: می خواستم فردا که جمعه باشد را خوب و یه دل سیر بخوابم ولی گویا پسر عموی محترم به خواهر خانوم اس ام اس داده که فردا ناهار جمیعا تشریف میارن خونه مون!!! منو بگو  که کلی برنامه ریزی کردم که صبح برم خرید و عصر هم بریم تولد دختر دختر خاله دیگه م . گویا همه چیز ماسید!!! من که از حالا اتمام حجت کردم کسی منو صبح بیدار نکنه که شدیدا کمبود خواب دارم. به خصوص که امروز صبح مامان خانوم ساعت 4 صبح که تو ترمینال بود و از ادامه تحصیلش برگشته بود 4 بار زنگ زدخونه و 4 بار منو  از خواب پروند!!!

فقط امیدوارم داداش کوچیکه خونواده عموم اینا نیاد که من حالم اساس گرفته می شه .جای زیور (شمس العماره) خالیه که برگرده غلیظ بهش بگه"قدم نحس"!!!!

راستی تولد امام رضا مبارک!!!

هرکی مشهده برای من نائب الزیاره باشه .خیلی دلم میخواست اونجا باشم و خیلی تو این مدت غصه خوردم ولی گویا قسمت خواهر خانوم بود امشب حرم  باشه ...

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |جمعه هشتم آبان 1388|

آرزوی بچگیام
موضوع: شادمانه

خب...

قرار بود با یه بازی جدید بیام

تو این مدت که قرار بود بابا بره برا خواهر خانوم مشهد خونه بگیره و دیگه بنده خوابگاه نرم (که البته با توجه به این نکته که دو تا دختر تنها چطوری می تونن امنیت داشته باشن؟ در همان نطفه خفه گشت!!!) یاد یه چیزی افتادم یاد یه آرزو که از بچگی هام داشتم ...

دوست داشتم  یه خونه داشته باشم در ابعاد مینی ! نقلی و جمع و  جور ، یه خونه که یه آشپزخونه داشته باشه و یه اتاق خواب کوجیک و یه هال نقلی وجمع و جور و منم اونجا رو هر جور سلیقه خودمه درست کنم . وای که تو عالم بچگی چه طرحایی می ریختم براش ...

تا همین چند سال پیش هر از گاهی بهش فکر میکردم . نمی دونم چی شده که این چند ساله از ذهنم بیرون رفته بود ...

خب حال هر کی دوست داره آرزوهای بچگی شو بنویسه . خب اینم یه بازی !!!

در همین جا رسما دوستای خوبمو به این بازی دعوت میکنم.


فکر کنم تا حالا براتون گفته باشم که من یه دخترخاله و پسر خاله دارم که با هم ازدواج کردن وحاصل ازدواجشون هم یه دختر و پسر دوقلوی 5 ساله ست که خیلی خیلی برامون عزیزن !!!(من که اگه دخترشو دو سه روز نبینم زود دلم تنگ می شه و زنگ می زنم بهش) چند روز پیشا که همه با هم رفته بودیم خونه خاله م ، دختر خاله عصر باهاش کار داشتم زنگ زدم بیاد خونه خاله اینا . اونم طفلی بچه ها رو با مشقاشون برداشته بود آورده بود . منم نشستم بالا سر دختره و داداش خان هم نشست بالا سر پسره . بحث داغ داغ بود و همه داشتن با هم حرف می زدن که یه دفعه دختره برگشت با یه لحن جدی به همه گفت "هیسسسسسسسسسسسس!!! شما نمی بینین من دارم درس میخونم ؟! اگه فردا خانوممون دعوام کرد من چیکار کنم؟!!!" ما رو میگی هاج وواج نیگاش می کردیم. حدس بزنین مشقای سرکار علّیه خانوم چی بود ؟! نوشتن سه خط عدد یک !!!

این دختره برا خودش سیستم خاصیه !!! مثال انواع بوس داره ،بوس شکلاتی و بوس سفید برفی ! شکلاتی که بخواد بوسِت کنه همچین میگیردت بغلش که خفه میشی ، سفید برفی هم که ملایمه . انواع بوس دیگه شو هم که یادم نمونده براتون بگم ...

خاله می گه کپی بچگیای خودمه


خب من در چند روز اخیر به یک نکته پی برده ام و اون یک توانایی هست که باید همه چشم پزشکا داشته باشن .

اگه گفتین اون چیه؟

توانایی سوت زدن !!! چون برای صدا زدن و جلب نگاه بچه هایی که میان نیازه که سوت بزنن . تازه بعضی هاشون از این ابزاریه استفاده دیگه هم میکنن و اون هم در صدا زدن استاژره ، جدی میگمااااااا!

منم از انجایی که برای تخصص چشم انگیزه مند بوده وهستم تصمیم دارم این توانایی مو ارتقا بدم ...


برم که بابا داره محصولات درخت زیتونشو ترشی میندازه کمک لازم داره

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |چهارشنبه ششم آبان 1388|

در چشم چه میگذرد ؟
موضوع:

روز اول که رفتیم ما رو تقسیم کردن و هر کی افتاد توی یه اتاق و البته ما شخصا روز دوم فهمیدیم که در اتاق "استرابیسم" هستیم . عمده ترین نکته ای که باید بگم اینه که خب ما در بخش چشم در روز اول همانند این اُسکول ها !!! بودیم و یک عدد رزیدنت بود که ما از فرم بینی و کله اش! ملّیتش را تشخیص دادیم و هم او بود که دائم به ما تیکه می انداخت! اولین سوالی که این رزیدنت محترم تیکه انداز از ما پرسید و ما هم هییییییچ بلد نبودیم اظهار داشتیم" آقای دکتر خدمتتون گفتم که امروز روز اول منه ، blank ِ blank ام " یه دفعه ای یه نگاهی بهم انداخت که "تو که لنگ نیستی !!!" گفتم جناب دکترجان blank! گفت چی؟! و ما برایش ترجمه نمودیم که blank در گویش انگلیش به معنی خالی و تهی و یه چیز توی همین مایه هاست !!!

خب از یه عدد رزیدنت برایتان بگوییم که اگر حافظه یتان خوب باشد ما پارسال که برای عمل لیزیک چشممان به اینجا مراجعه کردیم از آنجایی که خودش مشهدی بود بسیار هوای ما را داشت وخودش همه کارهای ما را کرد(و البته ما در ذهنمان به عنوان یکی از نوادر انسانهای خوب مشهدی او را ثبت نمودیم ) روز اول که ایشان هم در اتاق ما بودند به ما بسیار نگاه مینمودند و ما هم فهمیدیم که در تقلاست که ما را به خاطر بیاورد و نهایتا هم که نتوانست، آمد و لِیبل ما را نگاه نمود و خواند ولی باز هم نتیجه نداد و آنجا بود که ما دلمان سوخت که این همه "اِی تی پی" اَلَکی اَلَکی هدر برود و بهش یادآوری نمودیم که کجا همدیگر را دیده ایم و البته ایشان هم بعد از کلی احوالپرسی و اینا بهمان اطمینان خاطر داد که برای لیزر هیچ دغدغه ای به خود راه ندهیم وهمه چیز رو به او بسپاریم .

خب یک عدد رزیدنت سال یکی هم اونجا وجود دارد که هر از گاهی که می آید آنقدر ما از مظلومیت او سوء استفاده میکنیم و سوالات خود را از او که او هم مانند ما استارت تازه زده است را می پرسیم که آخرش دلمان به حالش می سوزد و صد البته دیگر او هم خودش فهمیده است که یه واجب عینی است که هر کاری میکند و یا هر رزیدنتی به او نکته ای می گوید همان را به زبان ساده واستاژر فهم!!! ترجمه نموده و برای ما بیان نماید. (و البته ما هم که گربه نیستیم بی منظور باشیم و برای هر نکته که بهمان میگوید کلی ذوق میکنیم و ازش تشکر میکنیم ) الهی خیرش را ببیند در هردو دنیا ...

ولی امروز روز بدی بود و ما بسایر ناراضی بودیم چون یک عدد از هم دوره های ما، ما را اساسا گیر آورده که به ما آویزان شود و صبح آمد از ما اویزان شد که منم میام با تو و ما هم تو رودروایسی گیر کردیم و هیچ نگفتیم. و البته بچه دو دری است که هیچ بلد نیستو اصلا هم ملاحظه شأن یک پزشک را نمی کند و اساسا روی nerveمان جفت پا می رود !!! مثلا اومده گیر داده که بیا من ته چشم تورو ببینم و با اینکه از بنده دوسال بزرگتر است ولی اساسا در فاز اینفانتی (طفولیت) مانده و اصلا نمیشود توجیه اش کرد که بابا جان اینجا جلو این همه مریض که نمیشه !!! یه جای دیگه اومده گیر داده که عینکت رو بده که من لنزومتری ش کنم (تعیین شماره لنز با یه دستگاه) و باز هم کلی زور زدم توجیه اش کنم که "نه!!" من چشمامو لازم دارم ! و امثال این کارا بسایر ... مثلا رزیدنت داره یه چیزی رو توضیح می ده وقتی یه جاشو نمی فهمه دو دقیقه صبر نمی کنه بعد تموم شدن اون نکته آموزشی!!! براش بگم، گیر می ده که چی ؟ چی؟ چی ؟ و تا جواب نگیره ول کن معامله نیست . و البته نباید از منم توقع داشه باشین که تو اون شرایط نه جواب درست وحسابی به اون بدم و نه حرف رزیدنت رو بگیرم !! حالا من موندم با یک عدد سر خ...!!! حالا شما بگین من چیکار کنم . تنها راهی که به ذهنم رسید اینه که برم پیش مسئول اموزش که دوست صمیمی بابامه بگم که قانون بذاره هر کی توی اتاق خودش(البته به طور نامحسوس) و البته نکته قابل عرض اینه که این دوست بابام تا اطلاع ثانوی مرخصی تشریف دارن !!!کچل شدیم رفت ...

این چند روزه از بس بخش بهم سخت گذشته عصرا همانند جنازه میام خونه. فکرکنین منیکه سال تا سال عصرا نمی خوابیدم این دو روز هر عصر 5-4 ساعت خوابیدم !!! ولی نتیجه ش شد اینکه تعیین نمره عینک رو کاملا یاد گرفتم و همینطورکار با اسلیت لَمپ رو !!! وهمین طور تعیین کامپیوتری نمره عینک رو ! (که البته کار سختی نبود)

راستی امروز همون جناب رزیدنت مشهدیه بهم داد اولین نسخه رسمی عمرم رو بنویسم و البته من هم یه سوتی دادم و به جای اینکه به جاش امضا کنم اسمش رو نوشتم و مهرش رو هم که باز هم اسمش رو داشت روش زدم. خودم هم از اینکارم خنده می گیره . سوتی ای بود در حد تیم ملی !....

برویم درس بخوانیم که بابا جانمان امروز از مشهد رسیده اند و برایمان کلی کتاب های خوب خوب گرفته اند ...

خنده دار ترین نکته اینکه بنده سر پیری یادم افتاده برم اطلس بخرم و بابای عزیزم هم برام خرید .

برمیگردم با بازی جدید ، یادم نرفته !!!

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |دوشنبه چهارم آبان 1388|

بازی ، بازی ، بازی!
موضوع: گوناگون

بعد مدتها دارم توی یه بازی شرکت می کنم . یادم نیست آخرین بار چه  بازی ای بود  که براش نوشتم و به دعوت کی ، فکر میکنم تو وبلاگ قبلیه م بود و باز هم فکر می کنم که دو سه تا بازی دیگه هم دعوت شدم که هنوز فرصت نکردم بنویسم و شاید دیگه ننویسم .

این بازی رو چند جای دیگه هم دیده بودم وخیلی هم دلم میخواست بنویسمش. تا اینکه .... توی وبلاگش نوشت و منم بر آن شدم تا بنویسم .

خب یه سری کلمه ست که باید اولین چیزی رو که به ذهنم میاد در موردش بگم.

شروع میکنیم :

قهوه : تلخ، سردرد، گَس...

غرور : گاهی احمقانه و دست و پا گیر

مدرسه: خوب

دفتر مدیر : مجله روزنه

قرمه سبزی : بستگی به آشپزش داره ، بهترینش غزال!!! و بدترینش زندایی ف !!!

ریاضی : دنیای دیگه ایه!

آهنگ : ابزار تغییر مود!(حال و هوا)

ماه رمضون : ربّنا ...

استخر : لِیزیک !!! هیدروفوبیا!!!

روزنامه : خائن

آبگوشت : دیزی شو دوست دارم

کودکی : پاکی

قزوین : یکی دو ساله معنی جوکاشو فهمیدم

دروغ : متنفرم! ولی وجود داره !!!

لیسانس : استیصال برای فوق لیسانس

فوتبال : مسخره ! بیکار! علّاف!

قانون : بذار دم کوزه آبشو بخور ولی اگه باشه خوبه.

پرواز : عاشق پروازم.

اشک : اوج فشار ، تخلیه

ازدواج : استقلال

وبلاگ : دنیای ذهن من!

مهتاب : خوابیدن تابستونای بچگی توی حیاط!

زندگی : حداکثر استفاده رو ازش بکن!

عشق : احمقانه ست مگه به موقعش!

هلو : عاشقشم!

تحصیل : اول اجبار و الان علاقه !

خارج : غربت

خواب : دلم لَک زده برا یه روزخواب آروم و راحت و بی دغدغه!!! از ما که گذشت ...

پیتزا : گوشت و قارچ!!!

اینترنت : اعتیاد

مجلس : دزد!

کتاب : دلم رمان عاشقانه فهیمه رحیمی رو میخواد ، یه چیز توی مایه های پنجره!

کلم پلو : مظهر شیراز! گوشت قلقلی! خوشمزه!!! تخصص مامان! (خیلی دوست دارم .)

تقلب : راه نجات !!!

ایران : تحریم ، بدبختی ، آبرو ریزی، خاک بر سری!

جومونگ : مردمو مسخره کردن !!!

دریا : خنگ ! شمس العماره !!

باران : عاشقشم. پاک! راه رفتن زیرشو خیلی دوست دارم.

پ.ن: هر کی دوست داره بیاد توی این بازی شرکت کنه . رسما از محبوبه ، ستایش جون، شهریار شهر سنگستان ، سایه جونم ،  امیر، نیمچه دکتر ، الهه جون ، متاستاز و بقیه دوستام دعوت میکنم (ببخشید اگه کسی رو از قلم انداختم ...)

پ.ن: میخوام یه بازی راه بندازم. توی پست بعدی میگم چیه !

دیروز "نسکافه داغ داغ " و "کمپانی هیولاها" رو دیدم . هر دو قشنگ بود ... خدا رحمتت کنه خسرو شکیبائی ،چه هنرمندی بودی ... پرویز پرستویی هم معرکه ست که ازش چند روز پیش "بیست" رو دیدم ...

پ.ن آخر : یه امتحان اورو ازمون گرفتن ... مسلمون نشنوه کافر نبینه ... خدا از دکتر ف نگذره اینجوری بهمون شوک وارد کرد !!!

راستی امروز  اولین روز بخش چشم بود . خیلی خوب بود ، با اینکه قبلش هیچی نخونده بودم خوشبختانه یه رزیدنت خوب سال یکی بود که برام همه چیزو توضیح می داد . این رزیدنتای خانوم همکه بعضیهاشون فقط بلدن خودشونو برات بگیرن انگار چه خبره !!! امتحان فارما هم افتاد برای 16 آذر ... پس فرصت کافی دارم برای چی شو هر وقت جور شد میگم  ... تا خدا چی بخواد ...

 

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |شنبه دوم آبان 1388|

موضوع:

من نمیدونم از این مامان خانوم ما چی کم می شه اگه به جای اینکه بره خونه بی بی خانوم بشینه توی خونه ش و برای بچه هاش ناهار درست کنه !!!

خسته و گذسنه رسیده م خونه می بینم حدسم درست بوده ومامان خانوم ناهار درست نکرده. داداشی همخونه نیست . دلم هزار و یکراه می ره که اگه مامان نرفته باشه دنبالش و تنها اومده باشه چرا هنوز نرسیده . زنگ می زنم خونه خاله می بینم حدسم درست بوده و مامان خانوم اونجاست. کلی غر می زنم که ناهار نداریم می گه بازار بودم و زود میام. داداشی هم خونه داییه. دو دقیقه بعد گوشی زنگ می زنه حدس می زنم مامانه می رم بر می دارم ولی حدسم اشتباه بوده . داییه و هر دو خونه بی بی خانوم . می گه حاضر باش میخوایم بریم خونه ما ناهار درست کنیم . کلی تعارف میکنم. میگه می خوام دور هم باشیم .

من برم حاضر شم .

برای مامان هم حتما ظرف امروز و فردا یه جلسه توجیهی و اتمام  حجت می ذارم!!!

 

 

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |پنجشنبه سی ام مهر 1388|

پرت و پلا های بخش اورو!
موضوع: پرت و پلا

پیش نوشت :این متنو دیروز نوشتم ولی نشد بذارمش اینجا .

چند روز پیشا کلاس اورو داشتیم و خانوم منشی گروه هم که خیلی خانوم مهربون و ماهی هست کلید رو با لیست حضور و غیاب به من داد که بدم به استاد. کلاسمون با دکتر آ بود . کلاس که تموم شد استاد لیست حضور و غیاب دستش بود و چون خانوم منشی تاکید کرده بود که گم نشه و در کلاسو که قفل کردم با هم ببرم بدم بهش، گفتم"استاد شما خودتون لیستو به خانوم منشیمی دین ؟" گفت "آره" و داشت جمع و جور می کرد منم خداییش عجله داشتمو بچه ها هم کمکم داشتن می رفتن گفتم"استاد پس بی زحمت این کلیدو داشته باشین بعد که رفتین بدین به خانوم منش" یه دفعه ای دیدم استاد که به زور داشت جلوی خنده شومی گرفت برگشت بهم یه نگاه از همون نگاهایی که وقتی می بینی ناخودآگاه خنده ت می گیره بهم کرد و گفت "چشم، امر دیگه ای ندارین ؟" ما رو میگی ، منفجر شده بودیم . خودم هم نفهمیدم چرا همچین سوتی ای دادم ...

و اما بشنوید از امروز ، یه استادی داشتیم که گفتم فامیل نزدیک بابام ایناست ولی من تا حالا ندیده مش و اصلا هم تا حالا نرفتم خودمو بهش معرفی کنم ، امروز با همون کلاس داشتیم،همون که برگشت جلوی همه بچه ها بهم گفت "دانشجوی علاقمندبه اورولوژی" . آخر کلاس که شد و لیست هم دستش بود پرسید چند تا غایب دارین ؟ یکی از پسر ها هم تیریپ معرفت دراومد که "استاد همه حاضرن" استاد هم گفت چون بهتون اعتماد دارم برا همه حضور می زنم و داشت برا همه تیک می زد تا یه دفعه سرش رو بالا آورد وبا نگاهی که کنجکاوی ازش می بارید که "سایه فلانی کیه ؟" منم دستم رو بلند کردم. تا منو دید یه دفعه جا خورد و گفت "بعــــــــــــــــــله!!! شمائین؟ " بعد اومد درستش کنه روشو کرد به بچه ها که "خانوم دکتر از دانشجوهای درس خون و زرنگ ما هستن" و وقتی دید بچه ها چپ چپ نیگاش میکنن باز اومد درستش کنه اضافه کرد "البته بقیه همگروهی هاشون هم خوب هستن" منو میگی دلم میخواست زمین دهن باز کنه آب شم برم توش. به خصوص زمانی که یکی از آقایون کلاس جمله ای قصار فرمود که "به افتخارش بزن دست قشنگه رو" (البته استاد نشنید) بعد از کلاس سرمو انداختم پایین تا تیکه های بچه های رو نشنوم که "سفارش شده ای حتما!!" "به به دانشجوی درسخون اورولوژی" و ...

بابا من همین جوریشم که سر کلاسا هیچی نمیگم و گاهگداری که میبینم اوضاع خیطه و جواب استادا رو میدم می بینم بعضی بچه ها به چشم اسرائیل غاصب بهم نگاه میکنن و کلی انرژی صرف کردم که باهاشون دوست شم. (البته حق هم دارن وای من اگه بودم این برخوردو نمیکردم) به خصوص اون دختر همگروهیم که کلی طول کشید تا از ذهنش بیرون کنم که بابا جان من راضی نیستم استادا راجع بهم چیزی بگن . اگه جوابشونو میدم به این خاطره که آبروی همه حفظ بشه و نگن کلاسشون تنبلن (نه که نمی گن!!!)

ولی خداییش قیافه استادمون وقتی منو شناخت دیدنی بود

حال بشنوید از دوشنبه که استاد ال..............غمون (همون پاچه گیره !) اومده تو درمونگاه و یه دفعه ای برگشته غیر منتظره بهم میگه خانوم دکتر بیا و شرح حال بگیر. حالا مریض یه پیرمرد بود که زبون ما رو نمی فهمید یعنی من زبونشو نمی فهمیدم باید به پسرش میگفتمو حالا بد بختی اینه که اونم درست و حسابی نمی فهمید . منم که تا این یارو (استادو میگم) رو می بینم هول میکنم و اونم یه جوری مثل نکیر منکر شب قبر نگات میکرد و نگاه تمسخر آمیزشم انگار هیچی بلد نیستی. با تمام این اوصاف همچین هول شدم که پشت ورق سونوگرافی شو هم نخوندم که تشخیص افتراقی هاشو سونولوژیست مطرح کرده . خلاصه استاد برای هر 4 نفرمون منفی گذاشت و به نفر پنجممون هم که تهدید به حذف بخشش کرده بود اصلا نگاه نکرد . آخرش هم شُستمون و انداخت روی بند که شماها هم مثل گروههای قبلی درس نخوندین و خیلی تنبل بودین و ... . خداییش خیلی یه جاییم سوخت !!! بیا و این همه زحمت بکش و شرح حال مریض بخشو بده به استاد باقلوا!!! که نتونه هیچ ایرادی ازت بگیره و تازه روز قبلش هم بهترین استاد گروه موقع وداع روز آخرش بهتون بگه جزو گروههای خوبی بودین که تا حالا داشتم، اونوقت این مرتیکه بوز...نه !!! اینجوری بشورَدِت!!! منکه خیلی سوختم!!! به زور جلوی اشکمو گرفتم . میخواستم برم بیرون یه کم حال و هوام عوض شه گفتم حال این مرتیکه باز پاچه مو بگیره روز آخری چیکار کنم . اصلا ! من که دیگه دستشون کاری ندارم . بعدا که نمره مو گرفتم، یه سفر که اومدم ولایت میرم هر جایی شده پیداش میکنم و دلمو خنک میکنم!!! بهش هم میگم همه بچه ها ازش متنفرن!!! اگه این کارو نکردم سایه نیستم!!!

راستی می دونین خنده دار ترین مریضی ای که ما توبخش اورو داشتیم چی بود . خیلی از محضر آقایون معذرت میخوام ولی من هروقت اسم"پریاپیسم" میاد میخوام از خنده منفجر بشم . نمیدونم هم چرا ؟این خنده م هم به بچه ها سرایت کرده و همزمان هر پنج تایی مون نیشمون باز می شه .(اینو فقط بچه های پزشکی می فهمن چیه . اصلا هم نمیگم چیه چون تجربه ثابت کرده دیدگاه یه پزشک نسبت به بعضی مسائل خیلی توجیه شده تز از بچه های بقیه رشته هاست). 

همه این چرت و پرتا رو گفتم که روحیه خودم عوض شه . چون حالم خیلی خیلی گرفته ست . کاش خواهر خانوم اینجا بود . خبر رسیده که امروز افتاده توی چاله !!! خدا رو شکر که خدا به خونواده ما چشم داده .آخه خونواده ما بی سابقه نیست. دو سال پیش هم داداش بزرگه توی یه چاله ای افتاده بود که شانس آورد وسط چاله لوله آب بوده وگرنه به قول بابام کمرش خرد می شد ! البته علت افتادن داداشمون رو مامان خانو اظهار می دارن به خاطر قد درازشه که پایین پاشو نمی بینه !!! سال قبلش هم خواهر خانوم توی دانشگاه پاش خورده بود به صندلی و ناخن پاشو کشیدن و یه هفته بعدش هم دوباره از پله های دانشگاشون افتاد و همون انگشت پاش شکست! (اینا رو مینویسم تا برا نوه م ثبت بشه که خاله ش چی بود )

فکر نمیکردم دلم اینجوری برا خواهر خانوم تنگ شه . وافعا اون چه جوری تونست 4 سالی که من نبودم این تنهایی رو تحمل کنه ... شاید خدا که می بینه ما سر چیزای الکی توی سر وکله هم می زنیم می گه اینا نباید نزدیک هم باشن . خدا جون به خدا ما شوخی میکنیم! وگرنه ما دو تا خواهر که بیشتر نیستیم !!! اینجور چیزا هم که نمک زندگیه!!!

خیلی حرف زدم ولی اینو هم بگم روی دلم نمونه . امروز خونه خاله این جعبه گناهشون روشن بود (ما خودمون ماه*واره نداریم آخه مامانم معتقده که حتی اگه مفت بیارن دم خونه مون نمیخواد ! و البته من هم باهاش موافقم) مجریه زنگ زده بود به سخنگوی این یارو عامل بمب گذاری های اخیر ، اونم اول صحبتش اینجوری بود (البته با اون لهجه ضایع بلوچی- افغانی ش اصلا نمی تونستی بفهمی چی می گه) که: خدمت ملت عزیز ایران سلام عرض می کنم و از اینکه به ما وقت دادین که بیایم و صحبت کنیم متشکرم . مجری بی شعور: خواهش می کنم ما همین جا هستیم که صدای ملت ایران رو به گوش همه برسونیم .

ای مرگ !!! از کی یه مشت افغانی شدن ملت ایران ؟! یه مشت وحشی بَدَوی شدن ایرانی؟! اینا که مقرّشون افغانستانه ، از کی تا حالا ایرانی شدن ؟! مرتیکه احمق مُفَنگی! مگه ایرانی ایرانی رو میکشه ؟ مگه کور بودی که تو دوره ا*ن*ت*خ*ا*ب*ا*ت رفتن از لبنان نیرو آوردن که مردمو بزنن چون ایرانی ایرانی رو نمیکشه ؟! نشستی اونور آب و برای ما حکم تعیین می کنی ؟!! مرتیکه ی بوق ... بوق ... بوق ...!!!  اشم خودشونو گذاشتن مسلمون . میگن دین ما گفته اگه 6 تا شیعه رو بکشی میری بهشت . خب این همه هم دین خودتونو کُشتین کدوم گوری میرین ؟ بازم بهشت ؟! آقا جان برو عقلتو درست کن !!! بوف ... بوق ... بوووووووووووووق... !!!

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388|

یه عملیات انتحاری دیگه...
موضوع: دلنوشت

لعنت به شما و این افکارتون !!!

به هم خون و هم نژاد خودتون هم رحم نمی کنین !!!

خدا لعنت کنه هر کسی رو که تخم تفرقه رو توی اسلام کاشت !!!

باز هم یه عملیات انتحاری دیگه! دکتر گ امروز صبح بهمون خبر داد . بیمارستان آماده باش اعلام کرده بودن .  ظهر که من اومدم قرار بود 30 تا زخمی بیارن . دکتر هم میگفت بهش گفتن عملاشو کنسل کنه و آماده باشه .

خدا لعنتت کنه !!! خدا هر کسی رو که مردمو قربانی خواسته های شومش می کنه لعنت کنه ...

به قول یکی از بچه ها "اینا می رن با کاراشون یه جای اونا رو می سوزونن ، اونا هم چپ و راست خود اینا و مردم و همه چیزو رو می سوزونن !"

پ.ن: امروز آخرین جلسه مون با دکتر گ بود و بچه ها دوربین آورده بودن و باهاش عکس یادگاری گرفتیم .

پ.ن: دو ساعت پیش که اومدم خونه دیدم داداش کوچیکه رو از مدرسه آورده خودش رفته پیش بی بی جانناهارشو ببره . زنگ زدم که کجایی تو این شهر نا امن !!! پا میشی تنها می ری بیرون.یکی پیدا بشه جلوماشینتو بگیره بگیره ببردت چیکار می کنی ؟! و کلی از این حرفا!!! ولی تا این لحظه که نیومده خونه . حرف زدن من همانا و آب در هاون کوبیدن همان !!!

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |یکشنبه بیست و ششم مهر 1388|



موضوعات
دلنوشت وقایع التفاقیه شادمانه علمی پرت و پلا گوناگون سايه ناراحته، همين!

دوستان خوبم

نيمچه دكتر
The End
دل نوشته ها
چند سطر زندگی
دانشگاه با طعم باران
یه فنجون قهوه با گردو
جهانی تازه در نگاهی تازه
1001 شب به روایت دانشجویی
و خدایی که در این نزدیکی ست...
فواد
متاستاز
پدر (نم نم )
نم نم اينجا!
نم نم اونجا!
دکتر پرتقالي
امیر
دفتر خاطرات پرنسس
مسافر کوچولو (پرنسس)
پزشکی ....دنیای دیگری است
پزشكي و زندگي (نجمه)
ياداشت هاي يک دانشجوي پزشکي
مدلاگ
آموزش پزشكي
اسمایلی
دکتر مثبت

SHophaa
Far30Mobile
فروشگاه شاپ ها
قالب وبلاگ- آموزش فتوشاپ


آرشیو دفتر

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387


نویسنده وبلاگ :

سایه

آمار سایت
كاربران آنلاين: نفر
رد پا:
RSS

کد های جاوا


Copyright by © www.TakTemp.com & www.shophaa.com & www.j28.ir