تبليغاتX
سایه های سپید


























سایه های سپید

آدم وقتی از زمین و زمان گِله داره باید یه کم برگرده به خودش یه نگاهی بندازه شاید توقعش از خدا زیادی و بی جاست ...

ولی خدایا من که چیز زیادی نخواستم ...

| دوشنبه یکم خرداد 1391 | 11:9 بعد از ظهر | سایه| |

دقت کردین وقتی آدم می ره گلاب به روتون توالت و چراغ رو هم روشن نمی کنه چقدر جو دنج مَشتی می شه ؟

آدم به آرامش می رسه ...

 پ.ن: احمقانه ست ولی به یه بار امتحانش می ارزه ...

| یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 | 5:13 بعد از ظهر | سایه| |

روان آشفته و پریشان که هر کسی از راه می رسه یه تلنگری بهش می زنه . خدا هم که قربونش برم شرمنده کرده گفته یه کم ما رو به حال خودمون رها کنه حالمون گرفته شه دیگه ناشکری نکنیم... 

آخرین خبر: با مهمانی بخش اعصاب در ولایت موافقت شد


| شنبه سی ام اردیبهشت 1391 | 5:17 بعد از ظهر | سایه| |

بالاخره جراحی هم تموم شددددددد.....

هوررررررررررررررااااااااااااااااااااااااا..............

وااااااااااااایییییییییییییی.......

از همه هیجان انگیز تر اگه گفتی چی بود ؟

بذار تعریف کنم...

از اونجایی که من از بچه هامون یه مان جراحی رو زودتر تموم می کنم (مال من 2 ماهه ست و مال اونا سه ماهه)  قرار شده بود امتحان پایان بخشمو با یکی از استادامون می دادم که مدیر گروهه و از قضا ایشون چندین و چند ساله که همسایه محترم ما هستن (البته تا قبل از دامادی و رفتن به خونه بختشون ). خلاصه روزای آخر بخش شد و ما باید با استاد محترم مزبور هماهنگ می کردیم . از قضا یکی از استادای چییییییییییپپپپپ آدم فروش مون که خیلی دروغگویه و منم بخاطر همین رفتارای وحشتناکش یه بار که بهم گیر داد جوابشو دادم و البته اون هم بعد اون جریان به ظاهر باهام خیلی خوبه ولی من این مار خفته رو می شناسم یه بار منو تو راهرو دید گفت "خب تو کی تموم می شی و کی برمیگردی مشهد و ... ؟"

خلاصه ما این استاد و همسایه محترم رو پیدا نکردیم و منشی گفت زنگ بزن به خودش . ما هم زنگ زدیم و پس از احوالپرسی استاد جان فرمودند "خانوم دکتر من که فعلا ولایت نیستم شما به منشی بگین که امتحان نیازی نیست من خودم 2-1 م اومدم نمره تونو رد می کنم ...

آآآآآآآآآآآآآآآآیییییییییییی که چه حالی داد ...

وااااااااااااااااااااای که از خوشحالی دلم می خواست جیغ بزنم آخه تازه می خواستم شروع کنم به خوندن :دی

پ.ن: :(

پ.ن: امروز رفته بودم دانشکده ولایت دنبال کارای مهمانی ماه بعدم که اگه خدا بخواد جور شه . چند تا خانومه وایستاده بودن . داشتم رد می شدم دیدم یکی صدام زد "صبا !!!" نگاه کردم دیدم رضوانه ست .یکی از دوستای دوران دبیرستانم . یه پا خانوم شده بود . ازدواج کرده بود و نی نی ش هم تو راه بود . خلاصه کلی ذوق مرگ شدیم هر دو تامون... خانومی شده بود برا خودش ... پیر شدیم رفتتتتتتتتتتتت...

| پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 | 10:13 قبل از ظهر | سایه| |

آقا ما غلط کردیم داداش کوچیکه رو فرستادیم تیزهوشان ... آقا ما به کی بگیم پشیمونیم ؟...

بخصوص در ایام امتحانات بیشتر متوجه این اشتباه می شم

والا ما بچه بودیم دبیرستان بودیم وقتی درس می خوندیم نه کاری به کار کسی داشتیم نه استرسی داشتیم، احد الناسی کار به کارمون نداشت که "خرت منی چند ؟" (خر شما هر مَن ش چقدره؟ ) همیشه هم نمره هامون خوب بود .

شیطونی می کردیم ، مدرسه رو می ذاشتیم روی سرمون ، از اون طرف هم جزو شاگردای ممتاز مدرسه که چه عرض کنم استان بودیم ، المپیاد دادیم شدیم اول استان ، کنکور دادیم شدیم اول استان ، هیچکی نفهمید من کی درس خوندم کی زندگی کردم ...

اونوقت این شازده از صبح تا شب سرش توی کتابه ، همه هم باید قرنطینه باشن به خاطرش ، وقتی درس می خوننه هیچی جیک نزنه ، سرشار از استرس می ره سر جلسه امتحان تازه نمره برامون میاره در حد متوسط!!!

والا... زمان ماااااا...

ما چی بودیم ، اینا چی هستن دیگه...

جمله معروف داداش کوچیکه شبای امتحان : آبجی جووووووووووووونننن ... تو که دکتری بگو ببینم من چی بخورم که حافظه م قوی شه؟ و تو شروع می کنی به توضیح دادن که باید تمرکز کنی و ... باز امتحان بعدی که میشه میاد همین حرفا رو می زنه... الانم که داره برام دین و زندگی می خونه نشسته بلند بلند می خونه و تازه نمی ذاره من تایپ کنم می گه باید تو با تمرکز گوش بدی چی می گم ...

بحمدالله که شبای امتحانشم که من باید براش لیوان لیوان نسکافه درست کنم آخرش هم که آقا خوابش می بره...

البته اینا مشکلات فقط ما نیست ، مشکل همه مادر پدرای بچه های امروزیه. رفتم آرایشگاه خانوم آرایشگره می گه من اگه با دخترم نخونم اونم هیچی نمی خونه می ره دنبال بازیگوشی ...

یکی از فامیلا که دو تا بچه داره پشت سر هم (یعنی فاصله سنی یه سال) می گه من هر پایه ای رو سه بار خوندم یه بار خودم دو بار هم با توله هام...

یکی از خانومای باشگاهمون هم دخترشو آورده بود می گفت امتحانامون داره شروع می شه دیگه نمی تونم بیام باشگاه...

والا من کلاس پنجم بودم اون زمان شهری که ما بودیم فقط راهنمایی نمونه دولتی داشت ، امتحان نمونه داشتم . می نشستم توی اتاق هم درس می خوندم ، هم رمان ، هم بازی و ... قشنگ یادمه یه بار مامان اومد گفت "این خط این نشون اینم کلاه درویشون! که تو قبول نمی شی" من درسمو خوندم و از قضا نفر اول هم شدم. اونوقت این شازده ی ما فقط کافیه به قول هم ولایتی های ما بهش بگی "گربه پیش!!!" زود بهش برمی خوره قهر می کنه و تا دو ساعت درس نمی خونه ...

خدایا زودتر امتحانای این داداش ما را نیز به خوشی و میمنت تموم بفرما ... آآآآآآآآآآآآآآآمییییییییییییییین!!!

سوتی نامه : سوتی دختر عمو: بچه ها بریم ذرت بور داده!!! بخوریم... وای مُردم از بس خندیدم...

جمع بندی : خدا بخواد آدمو نفرین کنه بهش بچه پسر بده اونم وِرژن این شازده واویلای ما ...

پسین نوشت : دو تا از خاله ها امشب رفتن کربلا گفتم تو حرم امام حسین بگین سایه سلام رسوند گفت خودت هوامو داشته باش ، مخلصیم ...

| سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 | 11:8 بعد از ظهر | سایه| |

این روزا با خدا قهرم، خیلی هم قهرم...

ولی از این قهر بودن عذاب می کشم . همونجوری که همیشه نمی تونم قهر رو تحمل کنم .

این روزا بیشتر احساس تنهایی می کنم . خواهر خانوم که به مناسبت پایان نامه ش بابا تحریمش کرده که از خونه بره بیرون و اون هم از ترس!! حتی تا خونه ما نمیاد! خان داداش هم که سرگرم امتحاناست . مامان هم که یا مدرسه ست یا سرگرم سر و کله زدن با داداش کوچیکه سر درساش . می مونه من و من و من ... که توی اتاقم توی کنج ترین نقطه خونه نشستم و یا اینترنت می رم یا فیلم می بینم یا می رم یه دستی به سر و روی خونه می کشم. طهرا که میام میام سر لپتاپم تا وقتی که خوابم ببره بعدش پا می شم می رم باشگاه و بعد از اونجا هم تا میام یه دوشی بگیرم شب شده که باز لپتاپ و خواب...


در کشیک خاتم قبلی یعنی آخرین کشیک خاتم چنان ریدم به هیکل استاد زنان که ... یعنی البته این عمل متقابل بود...

ساعت ۱۰ صبح یه خانوم اومده با کیست هموراژیک تخمدان ،پزشک اسکرین می ذاره تریاژ جراحی (یعنی جراحی ها ویزیتش کنن) بعد که شرح حال می گیرم می رم با موجود بی سواد صحبت می کنم که اگه یه شرح حال مختصر از مریض می گرفتین می دونستین که مریض از هفته پیش مراجعات مکرر به پزشک زنان داشته و حتی چند شب بستری بوده و گفتن کیست هموراژیکه و خانومه با رضایت شخصی اومده و باید مستقیم بره زنان تا کارش زودتر راه بیفته بجای اینکه ما مشاوره بدیم و کی زنانی ها عشقشون بکشه بیان و... که پزشک اسکرین مصرانه اصرااااااااااااارررررررررر دارن که "نه! باید تریاژ جراحی بشه بعد مشاوره زنان بشه " و توضیح من که بابا جان یه بار اتند (استاف یا استاد) زنان یه مریض رو که عصر همون روز آمپول برا سقط زده بود و تو مشاوره خودش شرح حال گرفته بود و نوشته بود (که البته مریض به ما نگفته بود) رو قبول نکرد ببره سرویس زنان و گفت ویزیت روزانه زنان و مرض اونقدر علاف شد که خودش اومد رضایت داد و رفت... و خلاصه ما رو خیلی اذیت کرد ، فایده نداشت که نداشت . منم گفتم مریضو ببینم که فکر نکنه برا از زیر کار در رفتن دارم می گم

خلاصه... تا سونو بشه و بیاد و جراحیا مرخصش کنن شده ساعت ۱ ، زنگ زدم به آنکال زنان ، از بس سرم داد زد دیگه گوشی رو دور گرفته بودم از گوشم و همه پرستارا نشسته بودن نگاه می کردن .برگشته شروع کرده به داد و بیداد که " من تا حالا بیمارستان بودم . تازه رسیدم خونه باید دوباره برگردم. چرا الان خبر دادین؟ شما چرا کارتونو درست انجام نمی دین؟ و ... " منم برگشتم گفتم من کارم اشتباه نبوده چون قانونا باید اول یه مدرکی می داشتیم که بگیم کاری از دست جراحی ساخته نیست و باید مریض اول سونو می شده . منم که تا جواب سونو اومده به شما خبر دادم" خلاصه اونم تق! گوشی رو قطع کرد. هنوز همه پرستارا با دهن باز منو نگاه می کردن . وقتی فهمیدن چی شده و چی گفته یکی شون گفت "خانوم دکتر خودتو ناراحت نکن من باهاش ۱۰ ماه کار کردم این همینجوریه . کلا وحشیه و اخلاقش همینه!!! (کلا به این صفت مشهوره)

وقتی برا مشاوره اومد با توپ پر! رفت مریضو دید اومد شروع کرد به غر زدن که "یا مریضو وقتی می گیرین همه کاراشو تا ته قبول کنین یا وقتی عرضه ندارین مریضو نگیرین" منم اومدم بگم که تقصیر اسکرین بوده و ... تا دهنمو باز کردم نه گذاشت نه برداشت که "من اصلا با تو حرف نزدم . اصلا تو چیکاره ای " (مدیونتونم اگه یه کلمه حرفاشو جابجا گفته باشم) منم گفتم "اینترن جراحی" برگشت گفت "کسی با تو حرف نزد . تو ساکت باش" گفتم "پس با کی بودین؟ کسی که بجز من اینجا نبود "

- من با رزیدنت بودم

- خانوم دکتر الان که رزیدنت اینجا نیست . وقتی هم نیست من جانشینشم. پس من باید به جاش جواب بدم

- (با یه لحن تحقیر آمیز) تو ؟! تو هنوز خیلی بچه ای (بعد ها فهمیدم تیکه کلام سرکار علیه همینه)

-خانوم دکتر این طرز صحبت کردن به عنوان یه پزشک با یه پزشک دیگه نیست

-تو؟! (باز هم با همون لحن بی ادبانه) ببین کی میگه. برو بچه جون . هنوز خیلی بچه ای

منم با سعی شدید بر کظم غیظ !!! گفتم "بچه بودن به سن و سال نیست به طرز صحبت کردنه "

اینو گفتم و رومو کردم اونور . حداقل دلم خنک شد. اصلا باورم نمی شد با یه استاد اینجوری حرف زدم ولی از اون طرف هم باورم نمی شد که یه استاد بیاد اینجوری حرف بزنه . خیلی بهم برخورده بود . عوض اینکه بگه دستت درد نکنه که جونت در اومد با این مریض . انگار پول آنکالی خانوم می ره تو جیب من که یه چیزی هم بهش بدهکار شده م ...

وقتی رفت همه همچنان دهن هاشون بازززززززززز که این چرا اینجوری باهات حرف زد (آخه وقتی اون داد می زد و اونجوری تحقیر آمیز حرف زد من نه داد زدم و نه تند حرف زدم فقط سعی کردم در انتخاب کلمات دقت کنم) و نهایتا همه بچه ها گفتن هرجا خواستی بگی ما به عنوان شاهد میایم که اون بود که رفتار بدی داشت و بی ادبی کرد .  ولی از اونجایی که یکی از استادای سر سفید ما که مدیر گروه نیست ولی همه برا مشکلاتشون پیشش می رن یه آدم بی وجدان آدم فروشه گفتم ولش کن و دیگه به سوپروایزر زنگ نزدم. ولی آی دلم خنک میشد درستش می کردم این آدمو . مثلا این استاد مملکته... واقعا براش متاسفم...


سمیرا یکی از بچه هاست که اخیرا رزیدنت وحشی ترشیده ملقب به "گودزیلا" باهاش چپ افتاده و چپ و راست به این دختر طفلکی گیر الکی می ده و اونم چون زورش می گیره مثل قدیمای من (و البته گاها الان من) زود آبغوره می گیره و نمی تونه حرفشو بزنه . منم که دیدم اینجوریه شروع کردم به نصیحت کردنش و اونم مشتاقانه!! ازم می پرسید که در هر شرایطی چیکار می کنم و چی می گم و خلاصه بهش یاد دادم که دعوا کردن و صدا رو بالا بردن راه حل نیست و باید اونقدر منطقی و با اعتماد به نفس صحبت کنی که طرف دهنش بسته شه .

خلاصه دیروز گودزیلا باز اومده به این دخترمون گیر الکی داده که "اینترن جراحی اعصاب حق نداره مشاوره رو ری اوردر کنه و من زنگ می زنم به اتند جراحی اعصاب می گم و ..." (یک گیر الکی که اصلا هم بهش ربطی نداره)

این دوست ما هم اونجا که جوابشو داده به کنار (خودش می گه تمام مدت که حرف می زدم تو جلوی چشمام بودی و با خودم می گفتم سایه الان باشه اینو می گه) بلافاصله زنگ زده به اتند جراحی اعصاب و گفته که بهش بی احترامی کرده و گودزیلا چیا گفته . استاد جیگرمون هم گفته "دفعه بعد بهش بگو بهش هیچ ربطی نداره و حق اظهار نطر نداره " و البته دو سه تا دری وری هم بهش گفته و بعد مجددا اسم گودزیلا رو یادداشت کرده!!!

وااااااااااااااییییی انقدر لذت بردم از اینکه این بار سمیرا نذاشته حقش خورده بشه ...

چند روز پیشا یکی از رزیدنتا بهم گیر الکی داد منم بر گشتم بهش این حرفو زدم "ببینین آقای دکتر من نمی دونم از کجا شما اعصابتون داغونه و می دونم که فشار کاری زیاده ولی این دلیل نمی شه که با من اینطوری رفتار کنین وقتی من اشتباهی نکردم"

من واقعا به این حرف اعتقاد دارم و نمی ذارم هیچکی در هیچ جایگاهی بخواد برای به کرسی نشوندن حرفش از موضع قدرت وارد بشه و یا متوسل به دروغ بشه.کاری که رزیدنتای جراحی اینجا در کمال پست بودن انجام می دن و نه تنها از خدا و پیغمبر نمی ترسن بلکه از اینکه یه روزی دروغشون رو بشه هم هیچ واهمه ای ندارن.

اینو دیگه کجای دلمون بذاریم؟...

| دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 | 4:23 قبل از ظهر | سایه| |

توی این مدت توی این بخش چنان تابو هایی دیدم که به عمرم جایی ندیده بودم و یا اصلا تو ذهنم هیچ جایی نداشت

اینکه رزیدنت برگرده به اینترن بگه "دختره پرروی احمق" و یا اینکه وقتی رزیدنت سال پایین بخواد کارای خودشو بندازه گردن اینترنی که اون روز حسب اتفاق تک نفره وایستاده و اون اینترن هم زیر بار نره و رزیدنت احمق سال بالا که از قضا یه دختر ترشیده عقده ای غیر قابل تحمله براش اوردر چک علائم حیاتی هر ۱۵ دقیقه توسط اینترن بذاره به نظرم کمال بی شعوری یه آدمه (من اگه به جای دوستم بودم هیچوقت همچین رفتارایی رو تحمل نمی کردم و رزیدنت رو درست مینشوندم سر جاش!)

و یا اینکه رزیدنت بیاد سر جریانی که تو مقصر نبودی بهت گیر الکی بده و دست آخر بعد از اینکه جلوی همه هر چی خواست بهت بگه و بعد بگه کشیک اضافه و تو تنها در برابر غرغر های مردک احمق نفهم بی شعور بگی "باشه"  و اون باز شروع کنه به دعوا کردن که "تو چرا از من معذرت خواهی نکردی" و بعد بره و پیش همه چُغُلی تو کنه به نظرم احمقانه ترین و بچگانه ترین رفتار یه آدمه که فردا روز قراره جراح خاک بر سر این مملکت بشه!

تابو ترین چیز اینه که تمام این گیر دادنا سر اینه که چرا وقتی شازده ساعت ۴ عصر که تو کشیک بودی و آف کردی که یه نیم ساعتی بخوابی تلفنتو جواب ندادی و من نمی دونم کجای دنیا گفتن که رزیدنت روز اول بخش از هر اینترنی شماره شو بگیره . به نظرم این یه جور تجاوز به حریمه . مگه غیر از اینه که اون تو بیمارستان باهات کار داره و هر جایی که بری یه داخلی داره که می تونه بهت زنگ بزنه ؟ البته به جز احمقایی که ساعت ۱۱ شب بهت اس ام اس می دن که "نوبت ام آر سی پی مریض (که امروز صبح قرار بوده درخواستش بره) برا کی شد ؟ و وقتی تو بگی که تا ساعت ۱ ظهر که کشیکو تحویل دادم مامور بخش از رادیولوژی نیومده بوده " و رزیدنت خنگ احمق مجددا با پررویی تمام اس ام اس بده که "زود باش زنگ بزن بپرس!!"

و من اگه رودروایستی نبود بهش حالی می کردم که ساعت کار بیمارستان از ۵/۶ تا ۱ ظهره نه ۱۱ شب مردک!!! (کما اینکه همین الانشم می دونم باهاش چیکار کنم...)

و بدتر از همه اینکه خیلی رفتارهای تابوی دیگر در اینجا می بینم که شادی به خاطر بی عرضگی مدیر گروه احمق باشه که با سر سفیدش یه جو شعور نداره و چشمشو به روی تمام اشتباهات رستیاراش! بسته و اونا رو یه مشت بی سواد زبون دراز بار آورده...

دیدن این رفتارا ، دیدن اینکه رزیدنت متاهل به خودش اجازه می ده که به اینترنش اس ام اس بده که نظرت راجع به من چیه؟ دیدن ینکه رزیدنت اونقدر بی چشم و رو باشه که اگه تو نیم ساعت رو بروش بشینی تمام نیم ساعتو زُل بزنه توی چشمات و خجالت هم نکشه ، دیدن اینکه وقتی در اوج شلوغی اورژانس طبق عادتت داری کف دستت حرفای رزیدنتو کف دستت می نویسی که یادت نره برای مریض اوردر کنی و اون دستتو بگیره نگاه کنه و شروع کنه به نگاه کردن و صحبت در مورد این کار تو و تو زود دستتو بکشی و جلوی همه از خجالت آب شی بری زیر زمین، به نظرم تتابو ترین اتفاقات ممکنه . گرچه خیلی چیزای دیگه هم هست که دیده م ولی اینجا جای گفتنش نیست ...

اینکه اساتید در تمام مدت مورنینگ فقط جراحای دیگه رو مسخره کنن و به رخ هم بکشن که "تا حالا که کسی از من شکایت نکرده " و تو بعدا که با پرستارای بخش صحبت کنی متوجه شی تا حالا چندین مورد شکایت از همین استاد احمق نارسیست شده و یا بیاد مریض رو برای یه میخچه بجای یه عمل سرپایی بخوابونه روی تخت بیمارستان که به قول خودشون "ضریب کا" بخوره و پول بیشتری بگیره، و یا مریضو برای یه دبرید ببره اتاق عمل و از اون طرف وقتی لازم نیست یه دونه بخیه هم بزنه که بعد پول اونو هم بیگره ، به نظرم نشون از فقر اینجا داره، فقر فرهنگی ، فقری که باعث می شه برای حفظ آبرو و فرهنگ و خیلی چیزای دیگه با این رفتارار مبارزه نکنیم...

واقعا متاسفم ...

| چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 | 0:32 قبل از ظهر | سایه| |

بعد از یه سفر کوتاه که به مناسبت فوت مادرشوهر خاله جان به زاب سیتی کردیم یکنواختی جمعه رو اینجوری گذروندم :

ظهر که پا شدم رفتم با مامان دلمه پیچیدم (تا حالا همین یه غذا رو اصلا درست نکرده بودم) که تجربه خوبی بود

بعد نشستم تا عصر فایلای اضافی لپتاپم رو خالی کردم که از بس پُره بیچاره داره میترکه و در کنارش هم چند تا فیلم و آهنگ دانلود کردم

بعدم نشستم تمام خونه رو (البته به استثنای خان داداش که از این عید تا اون عید فقط می رم سر وقت اتاقش و مرتبش می کنم) مرتب کردم و همه جا رو نشستم دسته گل کردم

الانم از سر بیکاری باز نشستم سر لپتاپم...

یکنواختی کسل کننده ایه ...

پ.ن: جدیدا شدیدا shopoholic شدم . به هوس افتادم دوباره بشینم فیلم confession of a shopoholic  رو ببینم :دی

اصلاحیه: شاپاهولیک یعنی معتاد به خرید . و اسم فیلمه یعنی اعترافات یه معتاد به خرید . فیلم قشنگیه . جزو فیلماییه که هر بار می شینم لپتاپمو از فیلمایی که دوست ندارم یا چند بار دیدمشون خالی کنم دلم نمیاد پاکش کنم

پ.ن: توی یکی دو سال اخیر هر کدوم از خاله هام که می خواستن مثلا برا یه نفر عذر الکی بیارن همین مارد شوهر خاله مو می کشتن می گفتن فوت کرده . پسر خاله م که به مامان اس ام اس داده بود که مامان بزرگم فوت کرده من در اومدم که "مامان بهش بگو بالاخره واقعنی مُرد ؟ ... " :دی

فکر کن ... این خدا بیامرز عروسی نوه نوه شو هم دیده . خاله م یه نوه داره 5 سالشه (که بشه نتیجه مرحوم) چند وقت پیشا گفته بود "ایشالا من زنده باشم عروسی شو ببینم... " :))

آخر نوشت: دیشب با تمام فامیل رفتیم شام بیرون بعد از مدتها خیلیییییی چسبید. این جمع ها رو که دخترا می شینیم کنار هم و می گیم و میخندیم خیلی دوست دارم ...

| جمعه هشتم اردیبهشت 1391 | 8:7 بعد از ظهر | سایه| |

مریض یه پسر بچه ۷ ساله ست که توی کشیک دیروز عصر خاتم که خر میزد و قورباغه می رقصید (الان یه ماهه فکر می کنم اسم حیوونای این شرب المثل یادم نمیاد) اومده بود. بابا مامانه قربونشون برم بچه کلاس اولی رو ول کرده بودن به امان خدا که تنهایی از مدرسه بیاد اونم توی این شهر ناامن ...

یارو هم دم مدرسه زده بود بهش و فرار کرده بود . خداییش بچه هه همچین خوشحال نبود .

برادرش یه جوون جاهل ابرو برداشته بود . بین خودمون بمونه ولی وقتی دیدمش از خودم خجالت کشیدم که ابروهامو دو هفته ست برنداشتم . داداشه دنبال ما راه افتاده بود هر جا می رفتم دُم مونو ول نمی کرد . رفتم پیش استاد تو کلینیک سی تی شو نشون بدم . می بینم یکی پشت سرم راه افتاده. نگاه می کنم می بینم همین داداش ابرو قشنگه ست بهش می گم "برا چی دنبال من راه افتادین اومدین شما باید بالا سر مریضت باشین " گفت باشه . منم راهمو کشیدم رفتم . رفتم توی کلینیک می بینم پشت سرم یکی اومد تو ، یارو پررو پررو اومده وایستاده پشت سرم . شانس آوردم که استاد لِهَم نکرد ...

رفتم تو استیشن نشستم . اورژانس هم طبق معمول شلوووووووووووووووغ با این تفاوت که این بار یه هم کشیکی دیلاته دارم که دقیقا ۳۵ دقیقه با بخیه پای یه مریض درگیر بود رفتم دیدم فقط ۴ تا بخیه زده ، فکر کن ... فقط ۴ تا ...  فکر کن ۷ تا مریض تصادفی اومد با هم . ما با هم مریضا رو رفتیم دیدیم . با این تفاوت که وقتی من ۵مین مریضو دیدم اون تازه داشت مریض دومشو می دید!!!

اونجایی بودیم که گفتم تو استیشن نشسته بودم . همراهیه اومده می گه "خانوم دکتر بهمون لگن که نمیدن برا ادرار مریضمون ، شما یه ظرف یه بار مصرفی چیزی بده ببرم توش دستشویی کنه"

منم تو چشاش نگاه کردم با جدیت تمام گفتم "آقا الان چند تا مریض بدحال داریم کاراشون که تموم شد یه فکری به حال شاش بچه شما هم می کنم ..."

همراهی مریض که رفت از خنده بچه ها استیشن رفت رو هوا ...

و البته منم فقط از پررویی یارو حرص می خوردم...


استاد جراحی اعصاب که از قضا معاون آموزشی دانشگاه هم هست و خیلی هم جدیه اومده ویزیت میریم مریضا رو می بینیم میاد اوردر(دستور پزشک) بنویسه. پرونده رو می دم دستش میگه کدوم مریض بود ؟ آدرس می دم یادش نمیاد . می گم همون که ابروهاش رو برداشته بود(یه پسر ۱۵-۱۶ ساله با ابرویی به ضخامت ۲-۳ تار مو!!!) . می گه خانوم دکتر من به اینجور چیزا دقت نمی کنم . می ریم سر مریض . تا می بینه خنده ش میگیره . وقتی میاد بیرون کلی می خنده و میگه "واقعا چه تابلو بود . عجیبه من دقت نکردما..."

نمُردیم و خنده این آقای دکتر رو هم دیدیم...

| دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 | 2:47 بعد از ظهر | سایه| |

وقتی شنیدم اولش تو بُهت بودم ولی بعدش انگار آتیشم زده باشن .

نشستم های های گریه کردم، به حال ت ، به مظلومیتت ... به اینکه انقدر توو داری که هیچی نمی گی ... به اینکه من چه آدم نفهمی بودم که اونقدر بهت نزدیک نبودم که این حرفا رو مستقیم بهم بگی ...

با هر جمله ای که از زبون تو نقل قول می کردن زار می زدم. انقدر زدم توی سر و صورتم که دیگه سرم درد گرفت...

یه دفعه به خودم اومدم دیدم دارم هق هق می کنم. شاید سالهاست که اونجوری هق هق نکرده بودم . اگه یه نفر در حق خودم این کارا رو می کرد شاید اینجوری نمی شکستم که برا تو شکستم.

چرا بهم نگفتی ؟ چرا نذاشتی ازت دفاع کنم؟ چرا نذاشتی آدم بده بشم برای دفاع از حق خواهرم ؟ چرا ...؟

خدایا کجایی تو ؟ مگه من بنده ناشکری بودم ؟ مگه روزی ده بار نمی گم خدایا شکرت ؟ مگه اینهمه باهات درددل نمی کنم ؟ کجای دنیا نشستی که اینا رو نمی بینی ؟ این آدما کی می خوان تقاص پس بدن؟ به خودت قسم صبرم تموم شده ...

پ.ن: دیگه نمی تونم بنویسم چون نمی خوام این اشکا تبدیل به هق هق بشه و بقیه اهل خونه رو از خواب بیدار کنه...

| یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 | 0:5 قبل از ظهر | سایه| |

Design By : shotSkin.com