تبليغاتX
سایه های سپید سایه های سپید

درباره ی من


من ...
من اینجا سر می زنم و حرفاي دلمو اينجا ميذارم. شاید اگه یه روزی یه آشنا پاشو اینجا بذراه قبولش براش سخت باشه که نویسنده اینجا منم!
راستي قراره یه روزی هم بهم بگن خانوم دکتر !
...

پیوند روزانه

ترجمه آهنگ های خارجی
دکتر بی مطب
یه وبلاگ کاملا علمی و جالب

Far30Mobile
SHophaa

زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

جستجو

"لطفا از کلمات کلیدی برای جستجو استفاده کنید !!!



طراح قالب


www.TakTemp.com


Main

My profileRegistration

Log out


سایه های سپید

...
موضوع:

خدایا می تونی بهم بگی چی داره می گذره ؟...

پ.ن:بعد تموم شدن کارام توی بخش ساعت ۹ می رم پیش منشی بخش ، می گه اومدی ورود بزنی ؟ می گم نه ، اومدم خروج بزنم . و بحث های خاله زنکی ما می کشه به اینجا که "نکنه خانوم دکتر می خوای بری راه.پیمایی ؟" منم میخندم می گم " آره قراره با دکتر ک (همون استاد ضد ن.ظ.ام مون ) برم . همه می خندیم و اینگونه می شه که ما جیم می شویم

ملت هم هر دو روز یه بار سرگرمی پیدا می کنن !

آهنگ دلنواز یکشنبه غم انگیز gloomy sunday  که همین الان از گل نساء ایمیلش را دریافت و دانلود نمودیم دارد می خواند و ما را با خود می برد به حال و هوی دیگری ...

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |یکشنبه بیست و دوم آذر 1388|

من زنده ام
موضوع:

سلاااااااااااام

خب من تو این چند روزه که نبودم چند تا اتفاق مهم افتاد ، اول از همه تولد خودم !!!! البته جمعه ای که گذشت بود یعنی 13 آذر، با تاخیر به خودم تولدمو تبریک می گم. از اونجاییکه من این اسمایلی روخیلی دوست دارم امسال هم همینو میذارم

ببینین اونقدر کار و مشغله داشتم که فرصت نشد بیام یه پست درس و حسابی به مناسبت چنین روز مبارکی بذارم . از آنجایی هم که این روز مصادف بود با روز نامزدی خواهر خانوم ما دچار سندرم کمبود محبت شدیم و فقط دامادمان ما را خر می نمود که ببین چه جشن بزرگی برات گرفتیم ...

اتفاق مهم دیگه هم نامزدی خواهر خانوم بود .  که بسیار نشاط برفت و به عنوان خواهر عروس ترکاندیم !!!  و از طرفی هم برای داماد گربه را دقیقا دم خونه مون کشتیم ! و باهاش اتمام حجت هایمان را نمودیم .

تا یکی دو روز پیش هم  آنقدر مشغله داریم (همان سندرم پس از میهمانی ) که فرصت کلّه خاراندن نداریم چه برسد به گذاشتن یه پست عریض و طویل در وصف بعله برون! یکی از مشغله هایمان هم امتحان تئوری اورولوژی دیروز بود که بسیار عالییییی دادیم(گرچه همه از آن نالان هستند) . و علاقه مان به دکتر گ که اینقدر استاد ماهی می باشد و این همه سوالات خوب خوب داد بیشتر شد

تا یادمان نرفته بگوییم که فارمای کذایی را حذف نمودیم و قرار شد برویم مشهد برداریمش!!!

از شب نامزدی اگر بخواهیم بگوییم همین بس که خیلی خیلی خوش گذشت و ما بعد از اینکه مهمان هایمان حسابی قِر کمرشان را خالی نموده و رفتند با دختر عمویمان تا 3 و اندی بیدار بودیم  و وقتی فکّمان گرم شده بود به این نتیجه رسیدیم که باید بخوایم چون صبح عمو اینا عازم شهرشان بودند .

یک سوتی عظیییییییییییییییییییییم، یادتونه فلشم دست استادمون بود ؟ حدس بزنین الان که فلشمو باز کردم با چی روبرو  شدم؟ من توی اون فلش پوسترهای تبلیغات ا.ن.ت.خ.ا.ب.ا.ت شورای مدرسه داداش کوچیکه که محتوی عکس های بازیکنان فوتبال و جملات قصار بود را داشتم به علاوه یه سری پوستر س. ب . ز از 13 آبان به اضافه بیانات م.ق.ا.م – م.ع.ظ.م – ر.ه.ب.ر.ی در جمع نمی دونم چی چی و کلی چرت و پرت دیگه از جمله اسناد بودجه 2010 جنگ نرم توسط پنتاگون! اونم دست چه استادی بود این فلش ؟ یک ضد ن.ظ.ا.م حسابی ،حالا شانس بیارم اورو پاس شم ...

آبروم رفت ...

با وجود توصیه های ما به داداشمان بی اجازه فلش ما را برداشته و انها را داخلش ریخته بود . که به قدر کافی با همکاری باباجون شماتتش نمودیم

الآن هم در بخش جراحی خوشحال و خندون می رویم و می آییم و ملت را مسخره میکنیم که بدترین نکته اینکه رزیدنت مشهور به فَه فَه !!! امروز ما را در حالی که با نیش باز به او میخندیدم مشاهده نمود . حالا بیا و از دلش در بیار ...

راستی نمره چشم کذایی ما از 14 به 5/16 افزایش یافت که ما باز هم معتقدیم حق ما نبود . ولی دیگر کاریش نمیشود کرد

راستی ما روز سه شنبه گذشته هم یک عدد تصادف کردیم که ما ضربه خاصی ندیدم ولی ماشین مربوطه که ما داخلش بودیم از ناحیه صندوق عقب دچار لِه شدگی شدید شد که اگر حس وحالش بود دراولینفرصت از اون روز و ماجرای دعوای من با رزیدنت ارشد که اَلکی اَلَکی بهم تهمت زد می نویسم

مامان ما هم که این هفته در شهر محل تحصیلات تکمیلی اش حضور دارد که الآن زنگ زد وگفت حال بی بی جان اصلا خوب نیست و من بیچاره روکلی شماتت نمودکه چرا نرفتی دیدنش؟! عصر این بابای طفلی من گفت بیا بریم ولی من میخواستم درس بخونم نرفتم.mosmileys.gif : 94 par 54 pixels.

راستی شوالیه یادم نرفته بود که سالگرد کوچ ت کِیه میخواستم هم بیام خونه تون برات یه چی بنویسم ولی اصلا اصلا وقت نکردم . شرمنده

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |پنجشنبه نوزدهم آذر 1388|

سایه و نمره چشم- قسمت دوم:
موضوع: وقایع التفاقیه

امروز باز هم بابای طفلکی مهربانمان اومد بیمارستان دنبالم برم بخسش چشم . رفتیم به دنبال رزیدنت چیف سابق باز هم نبود .  و گویا یکی از آقایون همگروهی ما که سن جد بزرگمان را دارد قبل از ما رفته بود و خلاصه شسته بودشون و اومده بود بیرون (یکی نیست بگه توکه سر جمع حتی یه ساعت هم در روز تو بخش نبودی دیگه چرا می ری گند می زنی که با ما هم لج کنن ؟ ) . منم تا رفتم تو آموزش، این رئیس آموزش که از قضا فامیل بابایمان است عصبانی شروع کرد به دعوا و بعد که دید من برای شکایت نیومدم فقط اومدم بگم نمره ها رو رد نکنن تا من دکتر رو پیدا کنم باهاش صحبت کنم، شروع کرد به درد دل و تعریف کردن که چه ها شنیده است و برای بار صدم ازم عذر خواهی کرد که چه نمره ای بهم داده اند و  مراتب معذرت خواهی اش را هم به بابایمان ابلاغ نمود ...

این هم از سناریوی امروز ...

دیروز یه اس ام اس تبریک عید قربان به خانوم دکتر ح زدم (همون رزیدنت سال یک چشم  که خیلی رابطه مون با هم خوبهHeart Smile ) جوابش خیلی خیلی باحال بود :

ای صبا از من به اسماعیل قربانی بگو

            زنده برگشتن ز کوی یار شرط عشق نیست ...

دوستانی که ما را کاملا می شناسند می دانند چرا با دیدن این اِسمِس (پیامک) ذوق زده شده ایم ...

پ.ن: بابا ایول عزیز اومدم امروز از بیمارستان برم دستورتو انجام بدم که نشد ، اصلا صفحه کامنت ها رو باز نمیکرد . فرمایشتون حسب الامر انجام شد !

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |یکشنبه هشتم آذر 1388|

سایه و نمره چشم- قسمت اول
موضوع:

از صبح تا حالا :

پذیرایی از مهمانی که از دیشب اینجا مهمان بوده

بدرقه مهمان ها

فصل عفونت های جراحی

پذیرایی از میهمانی که قرار است ...

ادامه عفونت های جراحی

بحث با داداش بزرگه بر سر اینکه چرا سی دی آن مرتیکه (ح س ن – ع ب ا س ی) را گذاشته و صدایش را بلند کرده

ادامه عفونت ها

ناهار

شستن ظرف ها

بدرقه میهمان

و حالا هم کامپیوتر

و اما دیروز :

ظهر بابام طفلی نیم ساعت دم بیمارستان منتطرم بود که منو برسونه بیمارستان چشم. بعد از کلاسی که با نیم ساعت تاخیر تموم شد کلی دوییدم تو راه !!! بعدش هم که بابای طفلی منو گذاشت بیمارستان کلی دوییدم تا تو نیم ساعت که تا کلاسم فرصت داشتم ببینم چی شده که نمرات چشم اینگونه شده !!!

فکر کنین !!! به من داده 14!!!متفکر

تو بخش چشم ، بعد صحبت با رئیس آموزش که خبر ... ش فامیل بابام هم باشه ، به دنبال رزیدنت چیف (ارشد) اسبق !!! میگردم نمی یابمش و گویا رفته مرخصی!!! البته شانس اورد که مرخصی بود .

رفتم پیش رزیدنت ها ،

یکی از رزیدنتا تا منو دید بعد سلامو احوالپرسی  : خانوم دکتر چند شدی ؟

من : 14!!!

با دیدن قیافه رزیدنت محترم که از تعجب چشماش و شاخاش با هم در اومد و اینکه گفت " به تو داده 14؟!!! اشکام سرازیر می شه ...

و بماند اینکه این نامردی بین رزیدنت ها دهان به دهان گشت و همه تعجب زده شدند از این اتفاق !!! و تعجب زده تر از اینکه به بقیه بچه های گروه که به قول خواهر خانوم "هِر را از بِر تشخیص نمی دهند " نمره ای بالاتر از من داده شده !!! کلافهو سوزاننده ترین نکته اینکه به من که تنها استاژری بودم که تا آخرین لحظه در بخش میموندم ( و بقیه 11 می رفتن ) وحتی بعضی روزا تا 2 تو بخش بودم !!! نمره کلینیک کمتر از بقیه داده شده و بعضا برابر با کسی که یه هفته بخش نیومده !!! و سوزاننده تر اینکه به کسی نمره خوب داده شده که به نظر همه فقط نمره ژیگول پیگول آمدن و آرایش و ... را گرفته ... Hippie و اون جنابان دیگه هم نمره چاپلوسی شونو !!! دیگه نظم و مرتب بودن و اینکه حتی یک دقیقه هم تاخیر نداشته باشی و... هم باد هوا ... متفکرو باز هم سوزاننده اینکه نمره امتحان آسکی ای که اصلا برگزار نشده !!! باز هم به کسی داده شده که هیچ دیسک اوپتیکی را ندیده بود و هر مریضی می اومد هیچی نمی تونست بفهمه چیه!!! خب ای رزیدنت چیف تو وقتی هیچ امتحانی نگرفتی و همین جوری کشکی نمره دادی نباید یه ذره انصاف رو در نظر بگیری ؟ واقعا وقتی اینکارو می کردی یه ذره هم وجدان درد نگرفتی؟ دستت نلرزید؟ خجالت نکشیدی ؟ چطوری توقع داری با این کارات رحمت به روح پدرت برود!!!

واقعا برام عجیبه، رزیدنت چیف که بارها و بارها اومد توی بخش و حتی توی ساعتی که همه رزیدنتا رفته بودن و تک و توکشون که مریض داشتن مونده بودن ، منو کنار رزیدنتا در حال ویزیت مریض دید و منم کسی نبودم که مثل بقیه برم یه گوشه بشینم و کتاب باز کنم و بخونم و نه رفتم پاچه خواری بقیه رو بکنم و نه از زیر کاری در رفتم و حتی بعضی چیزا رو که بلد بودم حتی رزیدنتای سال یک هم بلد نبودن !!! (به خدا جدی میگم !!!) و نه رفتم مثل بقیه با پسرا وایستم به هِر هِر و کِر کِر !!! چرا به من همچین نمره ای داده بود ؟!!Surprise(البته فکر میکنم تنها ایراد من توی این بخش این بود که همین کار آخری که ذکر شد رو انجام ندادم!!!)منتظر

رزیدنت محبوب من با دیدن قیافه م (بعد از آبغوره !) : سلااااام ... اِ... چی شده ؟ خانوم دکتر ادم پری اوربیت و اِپی فورا و ... ؟ (تورم دور چشم و اشک ریزش ) گریه

من با همون چشمای اشک آلود و در حالی که بینی قرمز شده مودلقک پشت دستمال قایم میکنم می خندم، می گه "نکنه سندرم بعد از امتحانه؟" و بقیه رزیدنتا بهش نمره مو میگن و اینکه چه نامردی ای در حقم شده ... دکتر با عصبانیت : " تو چرا به من نگفتی ؟ من اگه می دونستم نمره دست فلانیه می رفتم بهش میگفتم که هر کی نمره ش حقش چنده!!! اگه قرار باشه نمره بده باید به تو بالاترین نمره رو بده و به فلانی کمترین نمره !!! منتظر" دکتر م هم نمک رو زخمم می پاشه که " اصلا حقش نبود باید بهش بالاترین نمره رو می داد و... " من تو ذهنم این جمله رو حلاجی میکنم که " گویا برای بعضی ها فاکتورهای دیگه ای به جز درس برای نمره دادن وجود داره..." خلاصه در جستجوی رزیدنت چیف جدید با همه خداحافظی میکنم و میام بیرون که خانوم دکتر ح منو می کشونه یه گوشه و یه جمله جالب می گه " بعضی ها ارزش ماها رو به رنگ ناخن و رنگ و مو میدونن ، همه جا از این ناحقی ها می شه ولی ارزش ما چیز دیگه ست ..." میگم خانوم دکتر می دونم من به هیچ عنوان حاضر نیستم به خاطر به دست آوردن یه نمره بی ارزش خودمو اینجوری زیر سوال ببرم ولی نمی ذارم هم اینجوری حقمو بخورم ...

_توجه !!! : من نه استریت (شاگرد اول) م و نه برام نمره تا حالا اهمیتی داشته ولی جایی که زحمت بکشم و اینجوری با نامردی حقمو بخورن نمی تونم ساکت بشینم !!! اگه درسمو نخونده باشم حتی اگه بیفتم هم برام مهم نیست ! میگم حقّمه !!! ولی به خدا این انصاف نیست که اینهمه زحمت بکش حالا جوابتو اینجوری بدن ...

دارم به این نتیجه می رسم که برم دوباره امتحان بدم ... یکشنبه که دکتر از مرخصی اومد تکلیف مشخص می شه . دعا کنین خدا کمکم کنه حقمو بتونم بگیرم ...praying

من برم یه کم بدرسم !

 

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |جمعه ششم آذر 1388|

سایه های شرمندگی...
موضوع:

آخرین جلسه اورولوژی، محل : کلاس اورولوژی ، ساعت 12 و اندی ...(اندی به معنی کمی، و نه آن اندی کذایی !)

استاد یک سی دی را که محتوی اسلایدهایش است در کامپیوتر هِندِلی کلاس قرار می دهد. سی دی را نمیخواند و استاد به طرز ناشیانه ای سایر درایوهای کامپیوتر را باز میکند شاید گمشده اش در آنجاها باشد ...

همه به سایه اشاره میکنند تا این بار هم به داد استاد برسد وکارش را راه بیندازد و سایه شکلکی برای استاد در می آورد به این معنی که "عمرا !!! برای این یارو کاری بکنم ! خیلی ما از هم خوشمان می آید که باز کارش را هم راه بیندازم ؟...یادت رفته چه امتحانی ازم گرفت؟ "

 استاد می رود بیرون از کلاس تا مسئول سمعی بصری را پیداکند و تا در را باز میکند با چهره ماسکه ی یکی از پسر ها روبرو میشود که کلاس را دودر نموده و معلوم نیست پشت در کلاس چه کار میکند ؟ ما که منفجر می شویم از خنده ...

استاد در راهرو در جستجوی آقای سمعی بصری است و گویا نمی یابدش .

سایه می بیند خیلی طول کشیده و اگر امروز کلاس تشکیل نشود هفته بعد هم مجبور به تحمل استرس این استاد است ...

فلشش را که محتوی صداهای ضبط شده اساتید است برمی دارد و به نزد استاد می رود و از استاد اجازه میخواهد تا برود سی دی را روی فلش بریزد تا کارش راه بیفتد.  میرود به دفتر گروه اورولوژی ، سرکار خانوم منشی باز هم دو در و یا شاید هم در در Hippie! می باشد . به اتاق مجاور یعنی دفتر گروه بیهوشی میرود و از کسی که پشت کامپیوتر است و نمی داند که استاد است یا رزیدنت اجازه می خواهد یک دقیقه پشت کامپیوتر بشیند Computerو ایشان هم می خندد و فقط در صورت یک دقیقه ای بودن !!! چشمکاجازه می فرماید و نیز با تصور اینکه خود سایه خانومکنفرانس دارد که اینهمه عجله دارد ، سایه خانوم را تشویق می کند که استرس نداشته باشد و سایه خانوم توضیح می دهد که برای کلاس است و برای خودش نیست.

بعد از یک دقیقه سایه با موفقیت و لبخند بر لب از دفتر گروه بیهوشی خارج می شود که می بیند خِیل عظیم بچه ها دم کلاس هستند و یکی از پسر ها هم اشاره میکند که "نده ... !" هنوز کلمه همکلاسی اش برایش لود نشده که استاد می پرسد "چی شد ؟ ریختی ؟ " و سایه در تکاپو برای لود کردن جمله استاد و همکلاسی و انتخاب بین بد و بدتر نهایتا بد را انتخاب میکند و میگوید " آری ، ریخته نمودیم ..."Begging و اینگونه می شود که همه دست از پا درازتر وارد کلاس می شوند .زبان قیافه یکی از برادران انقدر متحیر و در شوک بود که سایه در همانجا با نگاه و با زبان بی زبانی مراتب معذرت خواهی خود را اعلام نمود ...

سایه هم با کمال خجالت و مطلع از فحش هایی که در دل نصیبش شده است از همه معذرت خواهی می کند ولی تنی چند از بچه ها خیالش را راحت میکنند که خوب شد وگرنه مجبور بودیم هفته بعد بیایم.تشویق ولی سایه خانوماز نگاه چپ چپ پسرها متوجه میشود که چه گناه کبیره ای را مرتکب شده استembarrassed.gif : 19 par 18 pixels. وچه فحش ها که نثارش نمی شودمنتظر و اینکه احتمالا چند نفری بیرون کلاس منتظرش خواهند بود

استاد هم آخر کلاس فلش محترم سایه خانوم را مصادره می نماید و میگوید که فردا برایتان می آورم و هیچ نمیگوید ولی همه بچه ها متفق القول میگویند که میخواهد برود اسلاید هایش را پاک کند تا علوم این ژیر جهان دیده در اختیار نا اهلانی چون ما نیفتد !!! bubbasmiley.gif : 40 par 47 pixels.ببینید چه بی چشم و رو Ruminate، حالا بیا و تا آرنج دستتو پر از عسل کن و فرو کن تو حلق استاد جماعت !!! huhsmileyf.gif : 19 par 20 pixels.ما رو بگو هر جایی استاد تند میگفت و جا میموندیم خیالمون راحت بود که اسلایدا رو داریم goodsigh.gif : 34 par 34 pixels....

این بود انشای امروز ما ...

پسین نوشت : سایه خانوم الان که داشت سیم تلفن را از برق می کشید ، نا آگاهانه پایش روی شارژر موبایلش رفت و یکی از دندانه هایش را شکست ...

هیچ حس درس خواندن نیست در این چند روزه ...چشم

راستی احتمالا عید غدیر ما هم بادا بادا مبارک بادایی خواهیم داشت ...

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |سه شنبه سوم آذر 1388|

چاشنی امروز ما : کمی اطلاعات عمومی
موضوع: سايه ناراحته، همين!

مدتها پیش از سر بیکاری فرهنگ معینو برداشته بودمو  دنبال کلمات نا آشنا می گشتم تا معنی شونو یاد بگیرم. یکی دو تا کلمه جالب بود . گفتم  هر وقت فرصت نشستن پای کامژ عزیز بود بیام بذارمش اینجا اطلاعات شما هم بالا بره :

پاک: 1- عید بزرگ یهودی که هر سال در چهاردهمین روز از نخستین ماه قمری به یاد خروج قوم بنی اسرائیل از مصر بر پا می دارند و در چهاردهمین روز از دومین ماه قمری هر سال نیز بهودیان جشن پاک را به نام دومین پاک جشن می گیرند تا بیماران یا مسافرانی که در نخستین پاک نتوانسته اند در اورشلیم حضور یابند از آن برخوردار شوند؛ عید پاک ، عید فصح ، پاسکا ، باغوث ، عید فطیر     2- یکی از اعیاد بزرگ مسیحیان که هر سال به یاد برخاستن مسیح از میانمردگان برپا کنند ، عید احیای مسیح ، عید فصح نصارا ، باغوث

قولنج : دردی که غفلتا در ناحیه شکم خصوصا نواحی مجاور به قسمتهای مختلف قولون ها (کولون یا همون روده بزرگ) حاصل شود و در صورت شدت ممکن است به مرگ منتهی شود .

قهوه : درختچه ای ست از تیره روناسیان که ارتفاعش بین 2 تا 12 متر متغیر است . گلهایش سفید و با بوی مطبوع ، ساقه اش استوانه ای شکل و شاخه هایش متقابلند . برگهایش ساده و بیضوی و نوک تیز و کناره های پهن موج دار است . رنگ برگها سبز تیره و شفاف در سطح فوقانی و همراه با دو گوشوارک است. میوه اش شفت(سفت نه ! شفت !) و  ابتدا سبز رنگ و پس از رسیدن قرمز می شود . دانه های قهوه بویی مخصوص و طعمی ملایم و گس دارند ولی بر اثر بو دادن دارای بوی مخصوص وپسندیده ای می شوند. قهوه ی بو داده مدر و محرک اعصاب است و به عنوان رفع مسمومیت از تریاک ومواد مخدر دیگر حتی الکل (هنگام مستی) به کار می رود .

هفت خان : 1- هفت منزل ، هفت مرحله    2- مجموعه پیشامد هایی که در هفت منزل برای پهلوانانی مانند رستم و اسفندیار رخ داده . بعضی وجه تسمیه آنرا آن دانسته اند که رستم و اسفندیار بعد از هر کامیابی خوانی از اذیه لذیذ می گستردند ولی این وجه صحیح نمی نماید وبه نظر می رسد که صحیح در «هفت خان» باشد به معنی هفت منزل

هفت خط: هفت خط جام – قدما جام (جام شراب و نیز جام جم) را با هفت خط مجسم می کردند که به ترتیب از بالا به پایین عبارتست از : خط جور ، خط بغداد ، خط بصره ،خط ارزق ، خط ورشکر ( اشک ، خطیره ) ، خط کاسه گر ، خط فرودینه   2- بسیار ناقلا وحقه باز

(یادمه معلم ادبیات ما میگفت کسی که می تونست تا آخر این جامو سر بکشههیپنوتیزم یعنی مشروب خور قهاریه ! و برای همین بهش میگفتن هفت خط!)


ببین اصلا تو چی می خوای؟ بگم بخشیدمت ؟ که چی بشه ؟! بعد اون همه بدی ؟! خودت باشی واقعا این کارو می کنی ؟ از من چه توقعی دار ی؟ بگم وااااااااااااااااای فدای سرت! نه خیر! چون واقعا مقصری ! میگی مجازاتت کنم ! خب خودت فکر میکنی چه جوری ؟ خودت چی فکر میکنی ؟ چی متاسبته؟

شما! با شماما! اینقدر بی عقلانه !!! حرف نزنین ! یه کم منطق داشته باشین (با شماها نبودما ! با یکی بودم که اینجا رو نمیخونه ...)

خدایا واقعا چرا موبایل را آفریدی ؟

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |دوشنبه دوم آذر 1388|

و این بار در بخش چشم
موضوع: گوناگون

مسئول آموزشمون (همون که دوست بابامه): خانوم فلانی ، تو به کی رفتی ؟

من : چطور مگه؟

مسئول اموزش : آخه تو هرکاری می کنی با حداکثر شتاب انجام می دی و تند تند هم راه می ری ، بابات که اینجوری نیست ، تو فامیل بابات هم هیچکی اینجوری نیست . تا جایی که من یادم میاد تو فامیل مامانت هم کسی اینجوری نیست .

من یه کم فکر میکنم: آره آقای فلانی ، من فرز ترین موجود! توی خونواده مون هستم !

یهکمکه فکر میکنم برام سوال پیش میاد مگه من چه طوری راه می رم که اینم متوجه شدهhuhsmileyf.gif : 19 par 20 pixels.


رزیدنت محبوب من : خانوم دکتر می شه این مریضو برا دید نزدیکش "ریفاین" کنین ؟ (تعیین نمره عینک )

من بعد نیم ساعت سر و کله زدن با مریض که از نمره ۲ تا ۵ رو امتحان میکنم : آخرش به نمره 5/4 می رسم . میرم پیش  دکتر : دکتر به خدا از این بهتر نمی شه

دکتر : امکان نداره ، بذار من یه امتحانی کنم

می ریم و مریض با شماره ۲ تا خط آخرو میخونه !!! من:

می خوام بزنم تو سرش! آخه چرا به من دروغ گفتی ؟...

دکتر  با دیدن قیافه من : خانوم دکتر ناراحت نباش بعضی مریضا اینجوری ان ، فکر می کنن دست من شفاست ...

امروز هم که یه مریض اومده بود ژولیده پولیدهvarulv.gif : 33 par 28 pixels. اصرار پشت اصرار که من تو سرما از چشمام اشک میاد و همه ش تقصیر اینه که من توی جبهه های حق علیه باطل بودم . خلاصه اومده بود یه گواهی جور کنه بره پول جانبازی شو بگیره . شماره 4 می ذارم روی چشمش 0.6 می بینه دوباره یه کم میچرخونم می شه 0.2 . تا اینکه دکتر توجه منو جلب میکنه که "خانوم دکتر زیاد تلاش نکن حواست باشه این گِین(gain ) داره ها !" منم سریع یه چیزی می نویسم براشو میام پیش دکتر می شینم و چهار تا فحش تو دلم نثارش می کنم . به خدا سر کار گذاشته بودمون !!! اگه رزیدنتش من بودم همون اول از اتاق پرتش میکردم بیرون !!! این دکترمحبوب ما هم صبری داره به خدا !speechless.gif : 22 par 24 pixels.


یه خانومه بود خیلی از این قرتی پرتی ها ، از سن و سالش هم خجالت نمی کشید اون ریختی بود ! Hippieبرا خودش و باباش اومده بود . طفلی دکتر هم برای باباش خیلی زحمت کشید آخه باباش ناشنوا بود .

آخرش میاد پیش دکتر : دکتر من آرایشگاه ...

دکتر : نه خانوم آرایش روی دیدتون تاثیری نداره !

خانومه: نه دکتر ! من امروز خیلی بهتون زحمت دادم . آرایشگاه من فلان جاست . اینم شماره م . به خانومتون بگین هروقت کاری داشت به خودم زنگ بزنه خودشو معرفی کنه. آرایشگاه فلان ...Hippie

من بعد کلی ای تی پی سوزوندن یادم میاد که یکی از معروفترین آرایشگاههای شهره که تصمیم داشتم برای موهام برم پیشش و خدا تومن هم پول میگیره.


امروز دکتر کلی برام داد سخن سر داد از رزیدنتی چشمو اینا و اینکه اگه میخوای قبول شی باید خیلی خوب بخونی و ... . منم اول کلی نا امید شدم  ولی بعدکه چند تا مثال برام اورد که بچه هاشون چند نفری یه دفعه خر خون شدن و اینا انگیزه مند شدم ...

بعدش هم اومد برام دید سه بعدی مو  چک کنه .  اول که اون عینک مخصوصشو گذاشتم روی چشمم عینکم رو برداشتم دیدم ای دل غافل!!! هیچی مشخص نیست ! کلی نا امید شدم و دکتر هم ته دلمو خالی کرد که "وای ... نمی تونی بیای چشم ... "  تا خانوم اپتومتریست محترم اومد و به دادم رسید و گفت باید با عینک نگاه کنم که خوشبختانه مشکلی نداشتم و توپ!!! می دیدم ! بزنم به تخته ...smileyhug.gif : 111 par 37 pixels. (خدا باز همین یه قابلیت چشمی رو هم از ما نگیره ...)


چهارشنبه تازه فهمیدیم که چیزی به امتحان نمانده و ما سر تا پای وجودمان را استرس فرا گرفت چون هیچ نخوانده ایم و شنبه امتحان پایان بخش داریم...

این هم گروهی ما هم که هر روز کتاب جلوش بازه و تا به من می رسه میگه " وای ... هیچی نخوندم و... "و شروع میکنه به نالیدن و نمی دونه چه استرسی به من وارد میکنه...


معلم داداش کوچولوم : چرا نمره قلمچی ت این بار اینقدر بد شده ؟ الآن زنگ می زنم به مامانت ! (اینم که انگار همین یه جمله  رو یاد گرفته !!!)در ضمن داداش ما همه قلم چی هاشو 100 و 200 میشه !

داداش ما: آقا با اجازه تون مامان ما 500کیلومتر اونطرف تره !!! حالا می خواین پیداش کنین ! (واقعا وقتی مامانم داشت تعریف می کرد من که مرده بودم از خنده! آخه مامانم اون موقع در محل تحصیلات عالیه ش بوده !!!)


سوده جون ببخشید زحمتت دادم و مرسی از لطفی که داری می کنی ، صد بار گفتمو باز هم میگم ممنون ،بوس بوس

پ.ن : ما به دنبال هیجان در زندگی مان بودیم و گویا هیجان با گل و شیرینی آمد خانه مان . خبرای خوشی در راه است ... من که امروز مُردم از خنده از بس مسخره بازی در آوردم . فکر کنین قیافه مهمونا وقتی به جای خواهرخانوم من چایی بردم براشون دیدنی بود . همه خنده شون گرفته بود .  واااااااااااااااااااای... عروسی...

پ.ن: مثلا امشب مانده ایم منزل با داداش کوچیکه که مثلا خیر سرمان درس بخوانیم !!!

دعا کنید نمره مان مطلوب شود و حداقل در این بخش در حقمان نامردی نشود !!!xflora_bowflower.gif : 22 par 36 pixels.

دلم نمیاد از بخش چشم دل بکنم . دلم برا همه تنگ می شه ...

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388|

اندر احوالات داداش کوچیکه!
موضوع:

آنهایی که ما را حضورا می شناسند احتمالا مستحضر  هستند که ما یک عدد داداش کوچولو داریم که امسال در مقطع پنجم دبستان مشغول به تحصیل می باشد .

ما چندی است که می خواهیم اندر احوالات ایشان برای شما داد سخن سر بدهیم .

چندی پیش ا*ن*ت*خ*ا*ب*ا*ت شورای مدرست داداش ما بود و از آنجایی که امسال عزم خود را جزم نمود که کاندید شود از مدتها پیشش برنامه ریزی می کرد که " من می رم رأی جمع می کنم و حال فلانی رو می گیرم و ..." تا نزدیک ا*ن*ت*خ*ا*ب*ا*ت شد و شازده پسر ما تصمیم بر تبلیغات گرفت .

و آمّاااااااااااااا بشنوید از نحوه تبلیغات ایشون ، گیر داده به بابام که یاّلا باید بری و لواشک بخری که من تبلیغ کنم . بابای ما هم که منتظره بچه هاش امر کنن و اونم تسلیم به حرف داداش ما گوش داد و رفت براش لواشک خرید و فرداش که لواشکا رو پخش کرد، بچه مون شب اومده می گه "لواشکا کار خودشو کرد 20 تا رأی جمع کردم" ما هم از آنجایی که او در ا*ن*ت*خ*ا*ب*ا*ت در جبهه مخالف ما بود گیر دادیم که شما هم می رفتید سبد کالا پخش می کردید و ...

یه روز دیگه اومده گیر داده که "سایه زود باش برا من پوستر طراحی کن " ما هم رفتیم کلی از این سایت های مختلف عکس فوتبالیست های محبوبش (کاکا و رونالدینو و کاسیاس و ...) که حتی بار اولی بود که اسمشان را می شنویدیم گرفتیم و برایش یک پوستر با این عنوان طراحی نمودیم که "اگر میخواهید در مدرسه جام بین کلاسی برگزار شود به داداش سایه خانوم رأی بدهید .”

یه روز دیگر هم گیر داده که بیا برام کارای روزنامه دیواریمو بکن که من هم حال خانوم قرآنمونو (که گویا آدم  خیلی جیغ جیغو و مزخرفیه) بگیرم و هم برام تبلیغ بشه . ما هم گفتیم چشم . و یک شب نشستیم تا نصف شب برای شازده ته تَقاری خونه !!! روزنامه دیواری درست می کردیم و فردایش داداشمان با ذوق آمد و از تعریف وتمجید های خانوم قرآنشون برام گفت .

یک سری پوستر دیگر هم دوستانش درست کرده بودند که محتوی عکس جومونگ !!! بوده که بنا به ادعای داداشمان تا خانوم قرآن کذایی چشمش به آنها افتاده چنان جیغی کشیده که بچه ها از طبقه بالا هم فهمیدن چه خبره !!

خلاصه شب انتخابات هم داداش بزرگه نشست ما رو تخریب کنه و دَم گوش ما داشت داداشمان را نصیحت می کرد که"اگر رأی نیاوردی می ری توی همون حیاط مدرسه می شینی تحصّن می کنی و خودم هم شب برات پتو میارم و قبلش هم می ری به بچه ها میگی اگه من رأی نیاوردم یعنی تقلب شده " و از این جور خزعبلات که ما به روی خودمان نیاوردیم و چشممان را از روی تلویزیون برنداشتیم تا به قول مشهدی ها ضایع برود!!!

ظهر ا*ن*ت*خ*ا*ب*ا*ت هم وقتی بابام اومده بود دنبالم تا سوار ماشین شدم جویای احوال داداشم شدم که بابا گفت "لواشکا کار خودشو کرد ..." و از اون موقع به بعد هر وقت ما میخواهیم حرصش را در بیاوریم رأی لواشکی را به او یادآوری می کنیم...

من نمیدونم چرا به هر کی چند چشمه از کارای این داداشمو میگم شیفته ش می شه . همزاد که خودش پیشنهاد داد که تفاوت سنی اصلا براش مطرح نیست و حاضره فریز بشه تا به داداش ما برسد . هم گروهی این بخشم هم دیگه هر روز میاد از من می پرسه "چه خبر از داداشت؟" تازه وقتی هم که داداشش میاد دنبالمون می شینه برا اونم تعریف می کنه ! من :

امروز هم شازده پسر گیر داده بود به بابا که کارتون کیک هام که تموم شده دور ننداز و اجازه بده من برم باهاش یه زره !!! بسازم ! خلاصه بابامو برده بود توی حیاط تا کمکش کنه . وقتی دیدمش مُرده بودم از خنده!!! خیلی سیستمشو قشنگ طراحی کرده بود .شوالیه دیدمش یاد تو افتادم .

از این به بعد تصمیم دارم چشمه های هنر نمایی شازده پسر بابامو اینجا بذارم  یه کم بخندیم و دلشاد بشیم ...

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |شنبه بیست و سوم آبان 1388|

دخترم تولدت مبارک!!!
موضوع:

ای آقا ، می بینی حواس که نمونده برام...

تولد وبلاگمون هم گذشت و ما انگار خوابمون برده بود همچین روزی رو یادمون رفته بود . البته افتتاح این وبلاگ همچین هم با خاطرات خوب و جرقه خوشی شروع نشد که ما برایش لحظه شماری کنیم .

چند شب پیش که به گل نساء اسمس دادیم با یادآوری شب مرباپزون یادمان آمد که تولد این بچه مونم هست. امشب که رفتیم وبلاگ گل نساء خانوم نوشته بود و به ما هم به خاطر تولد دخترمان تبریک گفته بود . ما هم امشب وظیفه خود دانستیم که بیاییم و به دخترمان تبریک بگوییم . و بهش بگوییم به داشتن همچین مامانی که ما باشیم افتخار کند ...

 فکر کن ...

باز هم دارد همان بازی هایی که ازش فرار میکردیم و باعث شد حتی وبلاگ قبلی مان را ترک گفته و به اینجا پناه بیاوریم دارد تکرار می شود ...

ما اگر نخواهیم تکرار شود باید کی رو ببینیم ؟

ای خدا ...

پ.ن: ۱۳ آذرتولد خودمه بهم یادآوری کنین یادم نره ! با این مشغله های این روزها بعید نیست ...

پ.ن: تو کی هستی ؟ بهم ایمیل زدی که آدرس جدیدمو بدم گفتم نه ! و دلیلم هم موجه بود ،من که تو رو نمی شناختم!، سر زده اومدی گفتم مهمونی قدمت رو چشم ، همینجوری برام کامنت خصوصی می ذاری و ادعا میکنی میدونی این در پرده حرف زدنا یعنی چی ؟ خب من اگه میخواستم می گفتم . اصلا دوست ندارم کسی اینجوری ادعای زرنگ بودن بکنه ! من این روزا به قدر کافی مشغله ذهنی دارم که وقتی برای حل معماهای شما نداشته باشم .

پ.ن: امروز یه دختره اومده بود با خونریزی وحشتناک اتاق قدامی چشم ! که دقیقا تا زیر مردمکش خون بود! پرسیدم چی شده ؟ مادرش گفت معلمش با شلنگ زده ش!!! برامون که تعریف کرد گفتیم شکایت کن . میگه معلمه هی زنگ می زنه خونه مون که تو رو خدا شکایت نکنین، مادره میگفت " من که میگم شکایت نکنین از نون خوردن می افته"  من :" اگه بچه ت کور می شد چی ؟!" مادره هم که از اون روستایی های بیچاره و بی سواد بود که دستشون توی دنیا به هیچی بند نیست، به فکرفرو می ره... خیلی دلم براش سوخت...

پ.ن: خدایا اینقدر سر به سرم نذار! ظرفیتشو ندارم به خودت قسم !!! یکی نمی تونه بیاد منو راهنمایی کنه ببینم چیکار کنم ؟ خدایا کمکم کن قول می دم دوباره نمازمو شروع کنم و یه رکعتش هم کوتاهی نکنم...

پ.ن: تظاهر به شاد بودن هم چقدر احمقانه ست ...

بعد نوشت : شاید یه کمی تند رفته باشم ولی باور کنین اصلا اعصاب برام نمونده ...

 

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388|

پی آر کِی مُلغا!
موضوع: سايه ناراحته، همين!

پیش نوشت : این نوشته مال سه روز پیشه

درست بعد دو سال !!!

بعد دو سال پیداش شده و منو یاد همه ظلم هایی که در حقم کرده بود انداخت و چه پرروئه که توقع داره همه اونا رو ببخشم .

نمی دونم اینجا هم از اون روزها نوشتم یا نه؟ روزهایی که عذابم دادن. روزهایی که به قول گل نساء خانوم  به شب مربا پزون ختم شد (که همین روزها سالگردشه که باعث بستن وبلاگ قبلیم و کوچم به اینجا شد). روزهایی که صادقانه با همه دوستام رفتار کردم ولی شرایط جوری تنظیم شده بود که درمورد من چیز دیگه ای رو نشون می داد  . روزهایی که انگشت اتهام به سمتم  بود و من همه چیزو  واگذار کردم به خدا و شبانه روز گریه میکردم  از شرائطی که پیش اومده و هیچکی نمیتونست آرومم کنه . خدا خدا می کردم و از اینکه خدا منو یادش رفته بود گله می کردم ...

روزهایی خیلی سخت ...

روزهایی که با یادآوریشون دیشب خواب به چشمام نیومد...

اون زمان که داشت اونطوری بهم ظلم می شد  به فکر این نبودی که یه روزی باید برگردی ازم حلالیت بخوای ؟ اونقدر سیاه بودی که فقط و فقط خودتو می دیدی ! حتی کسایی رو که قصد کمک بهت داشتن رو هم سیاه می دیدی و سیاه کردی !

تو لیاقت نداشتی!

لیاقت لطف هیچکی رو نداری !

لیاقت یکرنگ بودن بقیه و کمک در حل مشکلت رو هم نداشتی !

ما چند نفر رو بگو که بسیج شده بودیم که مشکلات تو رو حل کنیم تا وضعیتت از اینی که هست بدتر نشه ...

تو پست بودی!!!

تو لیاقت بخشش منو  هم نداری !!!

دورانی که من به خاط مهربوینم چشمم رو به همه بدی های بقیهمی بستم گذشت !

دوران دل رحم بودن من که به هر کی می دیدم مشکلی داره بی هیچ چشمداشتی کمک میکردم گذشت .

الآن یه دیوار کشیدم دور خودمو هیچکی رو به حریمم راه نمی دم! حتی صمیمی ترین دوستامو!

هدفت چی بود ؟! میخواستی غصه های این چند ساله که روی دوشم بودن اینجوری باشون یه دفعه کمرمو خم کنه ؟!

خدایا!!! چه صبری به من دادی !!! باورم نمی شه!!! هیچکی باورش نمی شه و نمی شد من اون سختی ها رو پشت سر بذارم !

خدایا من که ازش نگذشتم تو هم ازش نگذر !!! حداقل به خاطر اشکایی که الآن با یادآوری اون سختی ها دارم می ریزم نبخشش!!!

هر چقدر هم بهم بگی که ببخشمت و اینکه الآن قدر زحمتا و کمک های منو می دونی و... نمی بخشمت!!! تو رفتی توی لیست سیاه ! لیستی که تعداد افرادش معدودن ! ولی بدترین حس وجودمو نسبت بهشون دارم !!! برا همین جوابتو نمی دم ، چون هیچ جمله ای پیدا نمیکنم که عمق نفرت و انزجارمو نسبت بهت نشون بدم! و می دونم  هرچی هم بگم باز هم افسوس میخورم که کم گفته م ، پس هیچی نمیگم !!! از تو هم خواهش میکنم دست از سرم بردار!!! می فهمی ؟ مگه خودت نمیگی نمی خوای آرامشمو به هم بزنی ! پس برو گم شو!!!

پ.ن: کاش خواهر خانوم ایجا بود تا باهاش درددل کنم .کاش یه نفر بود ، شاعره محرتم ، همزاد، ندا ، اِلی، اِلی توتی و هرکس دیگه ... فقط به یه نفر نیاز دارم باهاش درددل کنم وگرنه از غصه می تِرکم

پ.ن: در معایناتی که از چشمم به عمل آمد مشخص شد که نیاز به یک عمل لیزر پیش از عمل اصلی اصلاح دیدم دارم.

امروز هم به قول مامان شده بودم موش آزمایشگاهی رزیدنتامون تا وقتی مردمک م دایلِیت(گشاد)ه بیان و رتین(شبکیه) منو ببینن یه چیز جدید یاد بگیرن ! خب ما مخلص پیشرفت علم هستیم دیگه !!!

یکی از رزیدنتامون هم امروز اومد خیالمو راحت کرد که خودش هم اون لیزر شبکیه رو کرده و هم پی آرکِی و هیچ مشکلی هم نداره و راحت هم داره چشم می خونه ! آی بدم میاد از این آدمایی که ته دل آدمو خالی می کنن! (امروز 5 نفر  همه هم رزیدنت!!! بهم گفتن لیزیک نکن!!!)

میان نوشت : این نوشته مال امروزه.

نمی دونم درسته یا نه ؟ ولی بهش فرصت دادم تا اونم توجیه خودش رو برای تمام اتفاقات بیاره. راستشو بخواین دلم خیلی براش سوخت . اگه من اشتباه کرده باشم چی ؟ اگه تو این گیر و دار اونجوری که میگه مظلوم واقع شده باشه چی ؟ در برابر این همه التماس و طلب حلالیت نمی تونم مقاومت کنم . دارم تلاش میکنم تا جایی که می تونم عاقل باشم و دلم برا هیچکی نسوزه .

اگه اشتباه کرده باشم بی تقصیرم . همه می دونن بی تقصیرم ! همه می دونن مظلوم این ماجرا من بودم !

خدایا چیکار می کنی ؟

چرا بعد این همه مدت یه زخم کهنه باید سر باز کنه ؟

خدایا من باید چیکار کنم ؟ با گله هام خودمو خالی کنم و یا سکوت کنم و نذارم یه نفر دیگه اوضاعش بدتر از اینی که هست بشه ؟

پ.ن : گفتم باید یه عمل لیزر روی چشمم بشه؟ یادتونه اونکه انجام شد و خیلی هم درد داشت . فقط یه بیحسی موضعی ریختن توی چشمم و بعدم که هرکاری دلشون خواست با چشم بیچاره من کردن ! دکتره همچین اَپلیکاتورو (یهچیزی مثل گوش پاک کن منتا چوبی!) فرو می کرد دور چشمم تا چشمم بالا باید و بتونه لیزر کنه!

حال بدترین خبر :با اجازه بزرگترا "پی آر کِی مُلغاااااااااااااا"

با اجازه تون ضخامت قرنیه جوابگوی عمل نیست ! به قول خانوم دکتر ن (که اونم شماره چشمش مثل منه و در جریان جزء به جزء عمل من هست!! ،همونی که شده بودمموش ازمایشگاهیش) کلکسیونی هستم در نوعخودم . البته اینم بگم که اکثر آدما از این مشکلات دارن ولی من چون معاینه کامل شدم همه شو کشف کردم 

می گن شکست عشقی سخته ، ما که عشقش رو تجربه نکردیم چه برسه به شکستشو ، ولی ما یه عشقی در زندگی مان داشتیم و اون هم به قول دکتر رزیدنت محبوب ما  این بود که می خواستیم "عینک فری(free)" (بدون عینک) بشیم که اون هم قسمت نبود . باور کنین وقتی شنیدم حیف که چشمام براش ضرر داشت وگرنه همون جا می نشستم زار می زدم!!! به خدا خیلی شکست بدیه!!! انگار با سرد ریخته باشن روی سرت ! چند ثانیه طول کشید تا حرف دکتر که فوق قرنیه بودو فهمیدم!

امروز به اون آقای اوپتومتریست توی بیمارستان گفتم امکانش هست که دستگاه ضخامت قرنیه مو کم نشون داده باشه ؟ گفت احتمالش خیلی کمه ، ولی گفت بیا برای اطمینان تکرار کنیم .

دعا کنین ... 

اگه من چشمام مثل آدم !!! بود یه همچین شبی داشتم خودمو برای عمل فردا آماده می کردم !

اگه کاملا مُلغا بشه می رم لنز میگیرم ! منو بگو که 6 ماهه به خاطر پی آرکی لنز نذاشتم ! زِهی خیال باطل!...

این روزا خیلی به هم ریخته م. دعا کنین برام که رفتار درستی داشته باشم . مامان که دیروز می گه "چیه ؟ تو چرا این روزا به همه چیز گیر میدی ؟" خبر نداره که دخترش چه حالی داره ...

این داداش کوچیکه هم که مامان رفته  بابای بیچاره رو گیر اورده هِی امر و نهی میکنه . شیطونه میگه ...

می بینین ؟ اصلا اعصاب ندارم!!! حالا با این اعصاب چطوری درس بخونم ؟

ای خدااااااااااااا...

مامان هم رفته شهرستان محل ادامه تحصیلش!

چقدر من حرف زدم!!! ولی باورکنین خیلی حرفام توی دلم  مونده چون نمی تونم  اینجا بنویسمشون . خواهش میکنم در مورد جزئیات هیچ نپرسین چون شرمنده تون می شم....

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |چهارشنبه بیستم آبان 1388|



موضوعات
دلنوشت وقایع التفاقیه شادمانه علمی پرت و پلا گوناگون سايه ناراحته، همين!

دوستان خوبم

نيمچه دكتر
The End
دل نوشته ها
چند سطر زندگی
دانشگاه با طعم باران
یه فنجون قهوه با گردو
جهانی تازه در نگاهی تازه
1001 شب به روایت دانشجویی
و خدایی که در این نزدیکی ست...
فواد
متاستاز
پدر (نم نم )
نم نم اينجا!
نم نم اونجا!
دکتر پرتقالي
امیر
دفتر خاطرات پرنسس
مسافر کوچولو (پرنسس)
پزشکی ....دنیای دیگری است
پزشكي و زندگي (نجمه)
ياداشت هاي يک دانشجوي پزشکي
مدلاگ
آموزش پزشكي
اسمایلی
دکتر مثبت

SHophaa
Far30Mobile
فروشگاه شاپ ها
قالب وبلاگ- آموزش فتوشاپ


آرشیو دفتر

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387


نویسنده وبلاگ :

سایه

آمار سایت
كاربران آنلاين: نفر
رد پا:
RSS

کد های جاوا


Copyright by © www.TakTemp.com & www.shophaa.com & www.j28.ir