تبليغاتX
سایه های سپید


























سایه های سپید

امشب آخرین شبیه که خونه م . دلم گرفته  ...

مهسا و مجید شام گرفتن اومدن دور هم خوردیم .

 مصطفی تصمیمات مهمی برا درس خوندن جدیش گرفته ، مجید درگیر درس و دانشگاهه ، پوریا تصمیم گرفت درسشو ول کنه و از نو کنکور بده که باز در چشم بر هم زدنی نظرش عوض شد و البته در این اثنا بابای طفلکی همه ش داره حرص می خوره.

همچنان با اون انسان بی وجود که به خاطر کارا و خبرچینی هاش توی فامیل باهاش دعوام شد قهریم و دیشب در مجلس نامزدی یکی از فامیل ها با بی اعتناییم چنان چزوندمش که دلم خنک شد و بعد از مدتها به خودم افتخار کردم که جواب بدی هایی که به همه فامیل و از همه بیشتر به خونواده بی حاشیه و بی طرف ما کرده رو دادم . (البته مامان گفت نباید بی اعتنایی می کردی ولی بابا از اونجایی که من دختر بابایی هستم کلی هم تشویقم کرد)

خاله امشب اومده بود خونه و من فهمیدم که همه مادرا وقتی بچه هاشون عروس می شن همینجوری باید حرص بخورن . رفتم آرایشگاه زد قطر ابروهامو نصف کرد برام...

 رفتم چهارراه همه چیییییییییییییییززززززززز گررررررررررررررررووووووووووووووووووووون بود که دیگه جرئت خریدهای چرت و پرت نداشتم و مثل آدم در حد نیازم خرید کردم . باورم نمی شد همه چیز شده بود ۲-۳ برابر قیمت و دهان بنده تا پس کله م وا رفت .

برا بابا یه آمپول زدم که یادم رفت پوکه شو جمع کنم و زیر پای خودم خرد شد و در حالی که شر شر از پام خون می اومد سعی می کردم جو رو آروم کنم که "چیزی نیست بابا جان ، اینکه هیچیش نشده " و تو دلم خدا رو شکر کنم که تو پای کس دیگه نرفت و با وجود درد زیادش ترجیح بدم دهنم رو باز نکنم

فردا صبح پرواز دارم و این همگروهی داغونم دهنمو صاف کرد. من نمی دونم دیگه باهاش باید چیکار کنم هر جمعه که تشریف می بره شهرستان در آغوش شوهر محترم به من اس ام اس میده که "سایه من فردا صبح دیر می رسم تو زود برو به جای منم حضور بزن" حالا یه صبح شنبه من نیستم از صبح تا حالا ده بار اس داده که "حالا چیکار کنیم؟برو به پسرا بگو بیان به جامون وایستن" (حالا نه که خودش هر روز تا نیم ساعت بیکار می شیم نمی ره نمیشینه بغل دست پسرا و باهاشون شوخی و خنده نمی کنه و صمیمی نیست باهاشون به منی که از صبح تا شب پاچه شونو می گیرم می گه برو بگو... ) خلاصه دهنمو صاف کرده . اون خانوم نمی خواد صبح زود پاشه از شهرستان بیاد دهن من صاف شده... چی بگم والا خواهر...

پ.ن: آمدیم پستی بذاریم در باب مقایسه دختر و پسر لپتاپمان هنک کرد و دهانمان صاف شد ، نشد بپستیم در اولین فرصت می آییم در بابش می نویسیم ...

پ.ن ۲: "دهنم صاف شد" اصطلاحی است که این روزها زیاد به کار می برم...

پ.ن: حسن ختام این پست یه اس ام اس هست که دیشب برام اومد و هر بار میبینمش خندم م می گیره :

خوابیدنی که توش "بوس" و "بغل " و "شب بخیر عزیزم" نباشه کپه ی مرگه! سلامتی همه مجردا که امسبم باید کپه ی مرگشونو بذارن... :))  (گرچه به دلایل متعدد من ترجیح می دم همینجوری تا اطلاع ثانوی کپه مرگمو بذارم ... به نظرم خیلی بامزه بود... )

پ.ن: نمی دونم چرا جدیدا مثل شخصیت "غرغرو" در "اسمارفز" مطلب می ذارم گرچه دلم می خواد "اسمارفت" بودم...

| شنبه هشتم بهمن 1390 | 1:15 قبل از ظهر | سایه| |

اینجا رو ببینید:

گلشیفته

من که باور نکردم...

پ.ن: جدیدا باور کردم...

| جمعه سی ام دی 1390 | 9:44 بعد از ظهر | سایه| |

روز اول روتیشن خون ، دکتر فامیلمو می پرسه و وقتی می نویسه پسوندشو نمی نویسه و میگه همین کافیه. پری درمیاد که "استاد این رو پسوندش حساسه"... استاد معنی شو می پرسه . سرمو می گیرم بالا می گم یه روستا توی ولایت...

یه مریض داریم بلوچ ، آزمایشاش نیاز به پیگیری داره ، استاد می گه "خانوم دکتر خودت برو دنبالش هوای همشهری ها رو باید داشته باشی" می خندم می گم " اون که حتما !!!"...

کاشف به عمل میاد که رزیدنتمون هم متولد و بزرگ شده زاهدانه...

مریض میاد درمونگاه . خیلی محترمه . بازم همشهری ... برام مهم نیست بلوچ یا سیستانی مهم اینه که همشهریته و باید تو این شهر یخ زده کمکش کنی . از صحبتای من و استاد و رزیدنت می فهمه که همشهریمه و چقددددددددددرررررر ذوق می کنه ...

وقتی می ره با رزیدنتمون متفق القول سر این موضوع بحث می کنیم که مهم نیست طرف لباسش چطوریه ، مندرس ه یا شیک و پیک . مهم اینه که مثل این طرف انسان باشه و به پزشکش احترام بذاره (اینو در مقایسه با رفتار مریضایی می گم که وقتی حتی همه چیز سر جاش باشه می خوان قورتت بدن)

کشیک داریم می دیم .... با رزیدنتی که وقتی رگ و ریشه من رو می دونه می گه خانوم خودش هم همولایتی منه . و نهایتا بعد از کلی تعریف تنها یک عیب رو برای سیستانی ها ذکر می کنه و اون اینکه "گوشت زیاد می خورن !!! منو در به در کردن !!! :)) " و من اضافه می کنم که " دکتر، از خواردن ه که گوج گردن ه !!! " و براش ترجمه می کنم که یه ضرب المثل زابلیه که یعنی "وقتی خوب می خوری هیکل درشت داری" ، ما هم که نژاد رستم .... :دی

رفتم مریضو دیالیز کنم توی صحبتای خانوم پرستار مسئول اونجا فهمیدم ایشون هم هم ولایتی می باشند و خلاصه ما هم که روابط عمومی مون قوی ... زود طرح دوستی ریختیم... :دی

یکی از رزیدنتامون هم که همشهری خودمونه و دوست صمیمی دوران راهنمایی و دبیرستان مهسا ...

کلا اطفالو زابلی ها قُرُق کردیم ...

پ.ن: با گلی رفتیم یه کاموای خوشگل خریدیم . منم شال گردن پوریا رو دوباره سر گرفتم با هم مسابقه گذاشتیم . آوردم تو کشیک هر وقت بیکار می شم می بافم . رزیدنتمون دیده می خنده می گه "خانوم دکتر عجب دل خجسته ای داری ..."

پ.ن: امروز کیفم توی اتاق اینترن بود از تو کیفم همه پولامو بردن فقط یه ۵ تومنی گذاشتن . تا اعماق وجودم سوختم . رفتم پی شو گرفتم و سوزاننده تر اینکه می دونیم کیه (رزیدنتا می گن دقیقا وقتی یه نفر خاص میاد اتاقو مرتب می کنه پولا گم می شه ) ولی صدامون به گوش کسی نمی رسه . منم رفتم از حرص!!! حراست رو آوردم و صورت جلسه هم کردم و نهایتا برای اتاق ۴ تا  کمد قفل دار گرفتم تا حداقل در اتاق قفل نمی شه بتونیم وسایلمونو تو کمد که بذاریم! 
جالب اینجاست که بعد از پیگیری های من سرپرستار بیمارستان می گه "خانوم دکتر به خاطر اهمال شما الان نیم ساعت وقت دو تا مسئولو (خودش و مسئول حراست) گرفتین منم گفتم " خب شما روز اول می زدین به دیوار اتاقمون که مدتهاست اینجا به طور روزانه از کمد همه پزشکا دزدی می شه و ما نتونستیم هنوز بفهمیم کار کی بوده شما هیچی تو کمدتون نذارین و کیفتونو با خودتون تو بخشا بکشونین ببرین که نگهبان ما نمی تونه حواسش به اتاق شما باشه اونوقت ما اینترنا هم تکلیف خودمونو می دونستیم !!!" ...

 جالبتر اینجاست که اون نفری که ما تقریبا مطمئنیم کار اونه امروز اومده برای من کلی از اینکه خیلی چیزا داره گم می شه زِر می زنه ...
یه نگهبان داریم خیلی داغونه . کلا وقتی تو سالنی  با اون نگاهای داغونش با لبخند نحسش! چشم ازت برنمی داره . مثلا هم جزئی از سیستم شریف حراست !! هست . امروز رفتم به عنوان سر نگهبان آوردمش اومده می گه "برو فلان کارو کن !!! " منم برگشتم گفتم "منظورتون اینه که برین ! فلان کارو بکنین !! ؟؟؟؟"  یارو کارد می زدی خونش در نمی اومد...

پ.ن: به سرپرستار صبح سلام می دم جوابمو نمی ده . نزدیکای صبح بهش می گم به من گان بدین برای مریض می خوام سرجی سل بذارم ( وقتی مریض خونریزی از بینی می کنه یه چیزی می ذارن تو بینی ش تا خون بند بیاد و اگه گان ، لباس سبز مخصوص ، رو نپوشی ریده می شه به کل هیکلت !!!) رزیدنت هم که یه بار سعی کرده و تازه روپوش خونی شو عوض کرده از راه می رسه . سرپرستار می گه " یه بار مصرف نداریم " می گم چند بار مصرف که دارین ؟"

می گه "اونو مامانای بچه ها می پوشن می پوشی؟"

می گم خب تمیزشو ندارین ؟

می گه نخیر! نداریم !!!

من در کمال آرامش : " خب اینجوری هم که نمی شه گذاشت "

می گه "نمی خوای کار کنی کار نکن ...!!"

من به اتفاق همه رزیدنتا و اینترنای جمع با تعجب بهش نگاه می کنیم...

دیگه بهش بی اعتنایی می کنم . طرفای ظهر میاد ازم معذرت خواهی می کنه ...

و من برام سواله که منی که به خوشرو ترین و خندون ترین اینترن همیشه معروفم چرا باید با من این رفتارو کنه . حالا به هر دلیلی که از هر کی ناراحت باشه ...

| چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 | 2:34 قبل از ظهر | سایه| |

بالاخره سفره عمو اینا هم تموم شد...

و واقعا عجب مشقت هایی رو متحمل شدیم در روزایی که گذشت...

خاله فرشته (خانوم عموم) می گه سایه تو حسابی دیگه کار کشته شدی . حالا قرار شده سال بعد بنده به عنوان منیجر برنامه ها حضور فعال به هم رسانم .

مهمونی عمو اینا رو دوست دارم . گرچه خیلی دنگ و فنگ داره ولی حال میده . آخرش که میبینی همه چیز رو به راه شده ، اینکه تمام سعی و انرژی تو می ذاری تا همه چیز آبرومندانه برگزار شه ، دیدن همه فامیل که سال تا سال فقط توی این مهمونی می بینیشون باحاله ...

خستگی خود مهمونی یه طرف ، شب نشینی های بعدش و تفسیر ماوقع و اتفاقات خاطره انگیز یه طرف ...

مثلا همین افتادن سمیرا دم آرایشگاه که حیف شد من متوجه نشدم و یه صحنه باحالو ندیدم...

یا خاله فرشته که با مامان صحبت می کرد می خواست حال بابا رو بپرسه می گه "جناب سروان خوب هستن " و من و سمیرا چقدر خندیدیم که  بابای طفلک من این همه زحمت کشید سرهنگ شد خاله اینجوری می گه...

یا کل کلی که سارا خانوم(مادر شوهر سمیرا دختر عموم) با این کارگرا تو مهمونی داشت . اون لج می کرد ککه حرف من باشه اونا هم بدتر لج می کردن و ما فقط بهشون می خندیدیم 

و البته دهانمان اساس صاف شد این دو روز با این سارا خانوم که از بس غر زد و ایراد گرفت و تو همه چیز دخالت کرد . حتی من که تا حالا نسبت بهش خنثی بودم دیگه حساس شده بودم و سعی می کردم یه جا باشم که جلو چشمش نباشم تا از معرض ترکش هاش دور بمونم . روزی صد بار می گفتم سمیرا سلام بر دلت... یعنی من اگه قرار باشه یه روزی شوهر کنم سعی می کنم اولویت با خواستگاران مادر مرده باشه...

حالا یکی از الطاف سارا خانوم رو ذکر می کنم که منشا این محبت عمیق بنده به ایشان گردید .

من شب قبل از مهمونی اومدم و البته پست کشیک بد بخت بودم و اصلا خوب نخوابیده بودم . تا یه سری کارا رو کردیم شد ۱۲-۱ و همه رختخوابا رو انداختیم و از قضا سارا خانوم هم از اونجایی که ارادت خاصی به بنده دارن رختخواب منو انداخت کنار خودش تو اتاق سورن .

فکر کن تو اوج خوابی که یه دفعه میبینی صدای دویدن اومد و یه چیزی افتاد روت !

منم که رو خوابم حساس به خصوص وقتی یه دفعه از خواب بپرم دیگه تا نیم ساعت فقط می لرزم... با ترس از جام پریدم و تمام تنم می لرزید . دیدم یکی اومده صورتمو بوس می کنه که سایه جون ببخشید سورن(پسر سمیرا) رو تختش تکون خورد من ترسیدم یه وقتی بیفته رو زمین دویدم افتادم رو تو!!! حالا ساعت چند؟!!! ۵ دقیقه به ۵ صبح!!!

تنها کاری که تونستم بکنم این بود که جلوی خودمو بگیرم هیچی نگم فقط نگاهش کردم ...

حالا بعدش بجای اینکه مثل بنی بشر!!! بگیره بخوابه رفته تو هال روی صندلی هایی که چیده بودیم برا مهمونی نشسته قیییییییییییژژژژژژژژژژژزز ققققققییییییییییژژژژژژژژژژژژژز می کنه رو اعصاب آدم . بعدم اومده تو اتاق دراز کشیده رادیو رو بالا سر من بخت برگشته روشن کرده ، منم که حتما دخیل آدم نبودم حتما ....

خلاصه اون شب که اصلا نشد بخوابم . دیشب اومد رختخوابا رو پهن کرد منم خودمو زدم به اون در که مثلا اصلا متوجه نیستم تو چیکار می کنی. به سمیرا هم گفته بودم حاضرم برم تو حیاط بخوابم کنار این نخوابم . کم کم رفتم رختخوابم رو آوردم تو هال . اومد که "صبا جون من جا برات انداختم کنار خودم "

صبای بدبخت: دستتون درد نکنه سارا خانوم من سردمه تو هال می خوابم کنار بخاری " و خلاصه با حمایت های سمیرا تونستم از گیرهای ترکی سارا خانوم خلاص شم .و تو هال خوابیدم و البته سرما هم خوردم ... ولی می ارزید به اون طرز فاجعه خوابیدن!!!

حالا شما قضاوت کنین می شه با وجود این حوادث آدم باز طرفو دوست داشته باشه؟ یا دهنش صاف نشده باشه ؟

پ.ن: از آدمایی که خودشون اشتباه می کنن و بقیه رو به خاطر عکس العمل مناسب به اشتباه خودشون مجازات می کنن متنفرم ...

پ.ن: تو سفره یه خانومی بود که یه تیکه روضه شو با دف اجرا می کرد . وای که چقدر قشنگ بود . عاشق اجرای این خانومم . واقعا فوق العاده ست .

پ.ن: خدایا ممنونم که این بار هم کمکم کردی که بهت نزدیک شم . مدتیه که دویاره نماز رو شروع کردم و می دونم با خدا بودن بزرگترین چیزیه که باعث میشه آدم از خودش تو زندگی رضایت داشته باشه ...

خدایا بازم ممنون

| جمعه بیست و سوم دی 1390 | 2:44 بعد از ظهر | سایه| |

امروز بد جوری دلم گرفته ...

کلا اوضاع بر وفق مراد نیست .

اون از اون هم گروهی محترم که گویا قراره من تاوان همه گناهانمو با همگروهی شدن با اون توی همین دنیا بدم ...

اون از اون آرایشگاه خیر ندیده که بهش گفتم نمی خوام اصلا موهام کوتاه بشه و اونم زد موهای نازنین منو کلیییییییییییی کوتاه کرد و آخرش هم خدا تومن ازم گرفت که به هر کی می گم شاخاش سبز می شه ... و من از حالا عزا گرفتم برا سفره عمو اینا با این موهای سیخ سیخ کوتاه چیکار کنم ؟!!! از طرف دیگه هم میگن اخیرا بانوان کماندو به این بیمارستان نیز متاستاز دادن و خبرشان به همه گیر می دهند...

این از گلی (هم اتاقیم) که تا یه ماه دیگه می ره و من از حالا عزا گرفتم...

دیشب با مهسا و گلی رفتیم خرید . اونم خرید جهاز برا دختر خاله عزیز و محترمم  (برمیگرده به اخلاق زیبای خبرچین و دو به هم زن ایشون که بنده اخیرا به عمق فاجعه پی بردم) که کلی خرده فرمایش داشتن  نهایتا رفتیم شام پونک و کلیییییییی خو گذشت و کلیییییییی خندیدیم

من می خواستم قبل رفتن گلی براش یه کادوی خوب بخرم . وقتی رفتیم جهاز خرون، یه سجاده ترمه دیدیم هر سه تامون  خیلییییییییی خوشمون اومد ولی هیچکی دلش نمی اومد بخره چون گرون بود و نهایتا من همونجا اونو برا گلی خریدم و کلییییییییی ذوق مرگ شدم که یه کادو باب میلش براش خریدم چون می دونم مشکل پسنده ...

قراره در چند سال آینده که بخوام جهاز بخرم (یعنی بخوام عروس شم) منم برم از همون مغازه کلی چیزای خوشگل از جمله همون سجاده هه رو بخرم...

پ.ن: ای مردان داغون !!! بدانید و آگاه باشید هرکی که بهتون سلام داد یا جواب سلام داد دلیل این نمی شه که از شما خوشش  اومده که بعدش بشینین خودتونو خفه کنین از بس بهش اس ام اس بدین . و نیز شعورتان را به کار بندازید که وقتی جواب نمی ده یعنی شما هم خفه اختیار کنید و بمیرید و دیگر زر نزنید!!! اوکی ؟!!!

 

| یکشنبه هجدهم دی 1390 | 8:42 قبل از ظهر | سایه| |

فردی چند گردو به بهلول داد و گفت: بشکن و بخور و برای من دعا کن.
بهلول گردوها را شکست ولی دعا نکرد.
آن مرد گفت: گردوها را می خوری نوش جان، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم!
بهلول گفت: مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است...!
 
این روزا احساس میکنم اگه خدا صدای گردو شکستن منو بشنوه بهتره تا اینکه صدای مناجات از روی تکلیف و بدون توجه رو ...
| دوشنبه دوازدهم دی 1390 | 8:37 قبل از ظهر | سایه| |

آمدیم آپ بنماییم به مناسبت تفلدونموان که گذشت حسش نبود ...

به هر حال یه سال بزرگتر گشتیم ...

پ.ن: دوست محترم(؟ نسبت به محترم!)ی که به اسم یک پزشک کامنت میذاری: وقتی خط مشی فکری ت به من نمی خوره می تونی به جای اینکه برام فحش بنویسی و به آدمی که حتی نمی شناسی توهین کنی جلوی اون ذات فضولتو بگیری کمی شعور اجتماعی تو (اگر وجود داشته باشه ؟) به کار بندازی و کامنت نذاری . افتااااااااااااااااادددددددد ؟!

| یکشنبه سیزدهم آذر 1390 | 11:47 بعد از ظهر | سایه| |

اول از همه بگم که می خوام یه سری حرفای خاله زنکی بزنم فقط برا دل خودم هر کی دوست نداره نخونه خصوصی ش هم نکردم تا شاید یکی یه حرفی بزنه یه کم آروم شم البته به یقین می دونم امتحان فردامو گند خواهم زد!!!

امشب زدم به تیپ خاله و دختر خاله م اساسی...

ای بابا... این که نشد ...

دو سال از عروسی مهسا میگذره اینا هنوز زر میزنن. خاله خانوم که از بس بین اشی(مادر شوهر مهسا) و مامان خبرچینی کرده و دروغا رو سر هم کرده، همه رو به جون هم انداخته و نشسته نگاه میکنه ...

از بس اهل حرف و غیبته!!! بخواد برای یکی محبت هم کنه می زنه همه رو باهاش دشمن میکنه!!!

امشب رفته بودیم خونه اون یکی خاله م که مثلا خواستگاری مهلا بوده و خلاصه کار همونجا تموم شده بشینیم یه شب نشینی و خوش باشیم. می بینم همین جور الکی الکی دختر خاله بی ادبم به مهسا متلک می ندازه. از اونجایی که مهسا چهره مظلوم فامیله و هرکی هر چی بگه هیچی نمیگه و بعدا میشینه پیش ما گریه می کنه منم خیلی زورم اومد که حرف دختر خاله خانوم بدون اجر بمونه . منم همونجا جوابشو دادم . چیزی بود که واقعیت بود ولی برا اونا خیلی سنگین تموم شد چون کاری بود که در حق مهسا کرده بودن ولی پیش همه منکرش شده بودن و. خلاصه انگار آتیش تو انبار کاه روشن کرده باشی دیگه خاله خانوم و دختر خانوم دست آموزشون شروع کردن و اینایه طرف جبهه بودن و بقیه طرف دیگه . وای که آدما چقدر پست می شن وقتی پای کاراشون میاد وسط . چه دروغایی که زن به اون گندگی نمی گفت . سر یه حرفی که من خودم مطمئنم گفته دستشو رو قرآن گذاست که نگفته...

یه حرکت کرد دیدنی ...

تو خواستگاری مهسا همه توافق کردن سر مهریه که ۵۰۰۰ تا باشه . یه دفعه همون اول که رفته بودیم خاله خانوم دراومد که زیاده و ... (دقت کنین که نه سر پیاز بود نه ته اون!!!) کردنش ۲۵۰۰ تا . حالا به زیاد یا کمش کار ندارم چون هرکی اختیارشو داره... خلاصه مهسا ناراحت شده بود که خاله چرا همچین کاری کرد . البته من در جریان عروسی مهسا بارها با خنده به خاله خانوم گوشزد کردم که مسایل اینا به من که خواهرشم ربطی نداره چه برسه به شما... برا عروسی مهسا هم که مثلا آرایشگر مهسا همون سرکار علیه بود که وقتی مهسا وارد مجلس شد دختر خاله م گفت انگار خاله دو تا پاشو گذاشته دو طرف سر مهسا و خرابکاری کرده از بس این طفلک افتضاح شده بود ... هر چند وقت یه بار هم که میاد و از هنرش در عروسی مهشا تعریف میکرد که آخرین باری که تعرف کرد که من دیگه نتونستم هیچی نگم و گفتم "خاله جان مُشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید ..."

خلاصه امشب در راستای همون ذات خبیث و پلیدی که همه می شناسن اومده برا اینکه حرص مهسا رو دربیاره حرف گذاشته تو دهن مهلا که "مهلا به من زنگ زده از من پرسیده که "خاله هرچی شما بگین من مَهرم می کنم" " یکی نیست بگه مگه مهلا عقل نداره یا پدر و مادر نداره یا مگه مردم خر ن که حرف تو رو باور کنن؟! خلاصه مهلا اومده تو آشپزخونه میگه من که به خاله زنگی نزده بودم و اصلا چند روزه اصلا ندیدمش و نهایتا نتیجه حاصل شد که برا اینکه مثلا حرص مهسا رو دربیاره اینو گفته!!! فکر کن ... زن ۵۰ ساله با دختر ۲۶ ساله سر جریان ۲ سال پیش کل کل داره فکر هم نمی کنه که آخه مگه این دو تا هم سنن؟!!!
خلاصه تو همون گیر و دار که خاله و دخترش شروع کردن بخشی از چیزایی که تو این مدت از این ور اونور شنیده بودم که پشت سرمون گفته بودن رو گدر کمال آرامش گفتم و البته هیچ اسمی نبردم که کی گفته یا کجا شنیدم چون می دونم خاله م در اون صورت تا دنیا رو به جون هم نندازه دست بردار نیست. می بینم برگشته میگه "همه فامیل با من مشکل دارن "

آخه مگه همه فامیل که شامل ۳۰-۲۰ خانواده بشه مریضن یا بیکار که با تو درگیر باشن؟! مگه می شه همه بد باشن تو یکی خوب؟!؟!

از زبون هرکی اونجا بود یه حرفایی زد که بیا و ببین که البته من هم جزو اونا بودم...

گفتم خدا رو شکر که من ۷ ساله مشهدم که ۴ ماه یه بار هم نمیام اگر هم بیام ۲-۳ روزه میرم و هیچکی رو نمی بینم . از زبون یکی این حرفا رو بزن که مردم باور کنن!!!

واقعا من موندم چطوری با این وقاحت تو چشم همه نگاه می کردن و خودشونو معصوم نشون می دادن.

خلاصه حالا دیگه اعصابم داغونه اساسی ...

فرصت هم نشد که با بابا یه کم درددل کنم (آخه مامان من مولتی مودیا ه جبهه ش اصلا مشخص نیست)

خدایا ... دلم میخواد زودتر برم مشهد برم بشینم تو حرم گریه کنم . دلم برا مظلومیت مهسا خیی می سوزه که همینجوری الکی الکی زندگی ش خراب میشه ...

| یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 | 3:7 قبل از ظهر | سایه| |

خدایا چرا من ؟ ...
" آرتور اش " قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.

یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"

آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:
در سر تا سر دنیا
بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"
و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟
| جمعه بیست و هفتم آبان 1390 | 8:1 بعد از ظهر | سایه| |

امشب مهمون داریم . پاگشای نوه خاله خانومه . مامان خانوم هم می دونه من و پسر خاله هه چقدر با هم لجیم (از بعد عروس کشون دختر خاله که بهم یه توهینی کرده بود) دعوتش کرده ... مردک تعصب داره که داره ... منم برای خودم پدر و مادر دارم نیازی نیست که اون برا من نظر بده . نظرشو نگه داره برا زن و بچه ش و یا خواهر و خواهر زاده ش که واقعا نیاز دارن ...

دلم میخواد داد بزنم اگه امکانش بود اصلا توخونه نمی موندم...

پ.ن: برمیگرده به اینکه من موقع عروس کشون یه جا دستم از ماشین بیرون بوده و البته هیچ حرکت شنیع یا غیر اخلاقی یا خلاف اسلامی یا کشف حجابی چیزی اتفاق نیفتاده و بعد آخر شب زنش اومده بهم می گه "وای سایه جون محمد تا همینجا بهت فحش داد!!! "

پ.ن: وقتی به یه نفر احترام می ذارم و اون یا شعور درکشو نداره یا یه فکرایی پیش خودش می کنه اول از خودم بدم میاد بعدم از تو دوست عزیز!!!

| شنبه چهاردهم آبان 1390 | 7:48 بعد از ظهر | سایه| |

Design By : shotSkin.com